آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

برای سر و سامان دادن به اوضاع، یک فکر اساسی لازم است.اما آن چه فکریست که هم دل به هم ریخته ی مرا مرتب کند. هم کاغذ پاره های روی میز را و هم کار های در هم و برهم و به هم پیچیده ی شرکت را ؟!...می ترسم اما آن فکر اساسی هم بهانه باشد. دل آدم راستی خودش از کجا بهانه ها را از دلایل تشخیص دهد؟

...

هر دلیلی ممکن است بهانه باشد.

هر بهانه ای هم خودش البته دلیلی دارد!

ولی نگاه کن که بین دلیل اولی و دلیل دومی چه همه فرق است!

دو:

این ده روز چه دیر گذشته. ده روز پیش بود که زن عمو از شمال برگشت. حالا هرچه روزها را می شمارم دی تمام نمی شود. این روز ها نمی دانم چرا دائم دلتنگ پدر می شوم...

سه:

رز ها ...، شمعدانی ها ...همه یخ زدند...

+ کتا ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
comment نظرات ()