آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

برف

کسی توی دلم نشسته که هی از پنجره بیرون را نگاه می کند و می گوید :

.

برف که می بارد،

از هیچ چیز دیگر

سخن مگو...

..

چهارشنبه دوازده دی

هفت صبح است. دخترک ده دقیقه است که صبحانه خورده و رفته. حالا بجز من، باقی ِ اهل خانه در خوابند. من هستم و صدای موتور یخچال و صدای جوشیدن کتری و هر چند گاه صدای عبور ماشینی از کوچه.

بیرون امروز هم برف می بارد و من از تماشا خسته نمی شوم:

صبح تر، که هنوز هوا تاریک تر بود، دیدم روی یکی از بالاترین شاخه های چنار، کلاغی نشسته زیر برف. همینطور آرام و بی حرکت نشسته بود. یک بار هم یک «قار» گفت.

من داشتم صبحانه را آماده می کردم و هر چند گاه یکبار نگاهم می رفت روی شاخه و کنار کلاغ می نشست همانجا...و کلاغ همینطور نشسته بود و برف ، مثل دیگر جاها، روی او هم می نشست.

برایم عجیب بود اینکه کلاغ حدود بیست دقیقه شاید همانجا آرام و بی حرکت نشسته بود. او هم مثل من برف را تماشا می کرد؟

..

کلاغی تنها

نشسته بر شاخه ای

زیر بارش برف

+ کتا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٢
comment نظرات ()