آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

امروز از صبح کودکی را می بينم...

امروز کودکی  هی درب جعبه ای را آرام و با احتیاط می بندد. ..اين صحنه باز تکرار می شود..

 درون جعبه هر چه هست چیز با ارزشی ست. چیزی که کودک می دانسته نباید به آن دست بزند اما زده.

 محو تماشا و گرفتارش شده. زمان گذشته. چه قدر؟ نمی داند! با محتوی گرانبهای داخل جعبه به کجا های آسمان که نرفته ..به کجا های کشف نشده ی زمین که نرسیده..چه دریا ها و چه جزیره ها، چه باغ ها و چه دشت ها،... این همه چه مدت طول کشیده؟ ...

اما

 هرچه بوده هم گذشته و هم هست.

 گنج داخل جعبه حالا گنجی شده توی دلش.  

هر زمان که بوده و حالا هر زمان که هست ..دچار هر بی زمانی و بی مکانی که شده ، باید چشم بپوشد از گنجش. امروز وقت بستن در ِ جعبه شده.

 باید آرام ببنددش که کسی صدای لولا را نشنود. تقه ی آرام ِ روی هم گذاشتن قفل را نشنود. صدای برخاستن ، خش خش کشیده شدن دامنش روی صندلی ، صدای باز کردن در کمد را هم... 

اما کجا کجا کجا بگذاردش که جز خودش کسی باز کشفش نکند؟...

اين صحنه باز تکرار می شود. همينطور آرام و بی صدا....

 

+ کتا ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩
comment نظرات ()