آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از دوازده تا يک!

 پیش نوشت: این نوشته تا شماره ی یک ادامه خواهد داشت

دوازده

سه شنبه یازده دی

صبح سه شنبه اما خوب شروع شد: با برف!

مادرم هم زود از خواب بیدار شد: با لبخند!

گفتم: برف باریده!

گفت: برف باریده!

و با هم پشت پنجره به تماشا ایستادیم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یازده

دوشنبه ده دی

خرد و خرابم. ظرفم انباشته می شود و به لبریز نزدیک. روزی که در هم بریزد و سر برود، نگاه ها جز یک افسوس چه دارند که به من بگویند؟ مثل چشم هایی که امشب در تاریکی های شب نگاهم می کردند. همینقدر غریب. همینقدر غریبه...

شب که به خانه می رفتیم، هوا سرد بود. سر درد بدی هم داشتم که  صبح از مرکز شهر برای خودم به سوغات آورده بودم. هوا به شدت آلوده بود و هر نفس، بوی دود حالم را بد می کرد. از ظهر به بعد شرکت بودم اما نا و حال و تمرکز کار نداشتم. شب که به خانه می رفتیم، حالم بد تر هم شده بود. می خواستم بگویم از سر خیابان ماشین دربست بگیریم اما نگفتم.

پیاده رفتیم تا سر دو راهی و انجا توی صف تاکسی ایستادیم. یک آقا قبل از ما بود و ما نفرات دوم و سوم بودیم. توی آن سرما و با آن سردرد، حدود یک ربع منتظر ایستادیم و تاکسی نیامد. سوز بی ملاحظه ای توی صورتم می خورد و سرم بی تعارفی در جوابش تیر می کشید. چشم هایم را به زور باز نگه داشته بودم.در صفی که بعد از ما تشکیل شد، حدود بیست نفر ایستاده بودند و آن وقت بود که یک پیکان آبی رنگ رفت ایستاد ته صف و از ته صف چهار نفر را سوار کرد.

از بی فرهنگی و بی قانونی حرص خوردم. هیچکس چیزی نگفت! باز ایستادیم منتظر ماشین بعدی. بعد از پنج دقیقه ماشین دوم آمد. و باز از ته صف سوار کرد. اینجا دو سه نفر غر زدند که بابا صفه مثلن!... من هم چیزی گفتم که خوب به یاد ندارم چیزی در حد اینکه مثلن گفته باشم : ای بابا! ماشین سوم آمد جلوی پای من ایستاد. تا خواستم سوار شوم صدای حمید از پشت سرم گفت:

      -این خانوم و آقا بچه بغلشونه بذار اینا سوار شن...

گفتم :

      - باشه!

و آمدم عقب. همین وقت ماشین بعدی، پشت ماشینی که جلوی من ایستاده بود نگه داشت و جلوی راهم بسته بود و آنی نگذشت که چهار نفر سوارش شدند و اینجا بود که کنترل اعصابم از دستم در رفت و فریاد زدم که « خاک بر سر من کنند! ...خاک بر سر همه ی ما ملت کنند! ... » و پر واضح است که در این دو جمله کلمه ی خاک را با چه غلظتی بکار برده بودم... و مردم همه بهت زده نگاهم می کردند. ...بعد دیدم که حمید چند قدم بالاتر، در ِ یک تاکسی را باز نگه داشته بود که من بروم سوار شوم. و من همینطور که به خودم و زمین و زمان با صدای بلند مثل دیوانه ها بد و بیراه می گفتم ، رفتم سمت پیاده رو و چون به شدت در هم ریخته و آزرده بودم و چون اشکم هم در راه سرازیر شدن بود... گفتم نمی توانم سوار شوم چون میدانستم اگر با آن حال سوار می شدم، نمی توانستم جلوی زبان و خشمم را بگیرم و بهتر بود که با سه نفر سر نشین غریبه توی تاکسی ننشته باشم. از طرفی کسی توی دلم خیال می کرد مثلن برای چهار نفر که می بینند حق دیگران را خورده اند، پیاده راهی شدن ِ من حالت اعتراض گونه ای دارد. گرچه که خودم میدانم آنها ذره ای از حواسشان هم به این پیام اعتراض آمیز من نبود! و بدین ترتیب تند و تند توی پیاده رو شروع کردم به راه رفتن. حمید هم غر غر کنان تمام راه نصیحتم می کرد و تا خانه پیاده رفتیم.

از این حرکت خودم ترسیدم. حس کردم چقدر اعصابم ضعیف و شکننده شده. حس کردم دارم روی آن خط باریک میان عقل و جنون راه می روم...

صبح هم حمید گفته بود بروم بانک پارسیان برای وام سوال کنم. رئیس یکی از شعبه های بانک تجارت که با حمید سلام و علیکی داشت بهش گفته بود که بانک پارسیان به مشتری هایش ده میلیون وام بدون وثیقه میدهد. رفتم این را گفتم و معاون شعبه خوب مسخره ام کرد. گفت:« کی این حرفو زده به شما؟ ...وام بدون وثیقه هم مگه میشه؟؟!!» و خندید! گفتم : « یکی از رئیس شعبه های تجارت! » گفت : «فیلمتون کرده ! ما وام زیر بیست میلیون نداریم. اونم حتمن وثیقه می خواد. »

این ساختمان ما باز همه ی پول ها را خورده و نمیدانم چقدر پول کم داریم.  حساب چک های وصول نشده ی پدر را که به امانت دست من است، برادرم به شدت کنترل می کند که چقدر خرج شد و چقدر توی حساب است. از طرفی به حمید گفته بودم اگر مشکل داشت از این پول بهش قرض می دهم. مانده ام که: یک) چطور می توانم از آن پول به حمید بدهم و :دو) چطور می توانم ندهم؟ و جواب هیچکدام از این دو سوال را در دو کفته ی ترازو درست هم وزدن قرار دارند را نمی دانم!

حال مادرم بد تر است و تمام بار ناراحتی اش تنها و تنها روی دوش خودم. خواهر و برادرم جز اینکه سنگ های ریز و درشت جلوی پایم بیاندازند، لطف دیگری نمی کنند.

بعد از دعوایی که توی خیابان در حقیقت با خودم کردم، دلم می خواست بمیرم. و از اینکه کسی را به این دنیای کثیف اضافه کردم، بی نهایت شرمنده ام.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ده

یکشنبه نهم دی

صبح است. حدود ساعت هشت و نیم. دخترک رفت مدرسه امتحان عربی بدهد و برگردد. حمید رفت سر ساختمان. مادر امروز نسبتن زود از خواب بیدار شد و حالا صبحانه و قرص هایش را هم خورده و مشغول قدم زدن در خانه است.

هر کس از من می پرسد حال مادر چطور است ؟  جواب می دهم که وضع ثابتی دارند اما توی دلم میدانم که اندک اندک رو به خاموشی پیش می رود.

عکس العمل ها کندتر شده. جواب ها پرت و پلا تر. دیشب گفتم: « من کی ِ شما هستم؟ » گفت : « تو درخت ِ بی مروت هستی!»  یادم آمد که یک بار دیگر هم به من گفته بود : « تو پروانه ی شب هستی» حمید را نشان دادم و گفتم: « این آقا کیه؟ » بعد از چند بار تکرار ِ سوال ، همیشه با گفتن ِ بخش ِ اول ِ اسم ها راهنمایی اش می کنیم و بخش دوم را خودش می گفت. مثلن من می گفتم : « ح َ ...» و مادرم می گفت : « ...مید» اما دیشب بعد از تکرار سوال ، گفتم:« این آقا... ح َ ... » و مادر گفت : « ...مزه ! » و بعد گفت : « حمزه! »

دلم می خواهد یک روز از صبح هز چه مادر گفت را بنویسم. پرت و پلا هست اما من دیوانه وار همین پرت و پلا ها را هم دوست دارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه

 شنبه هشتم دی

 امروز زن عمو زنگ زد و چون بجز من انگار نازکش دیگری ندارد، کمی ناز کرد. من هم اینبار نازش را خریدم. اما ولخرجی کردم. توان خرید نداشتم. و وقتی آدم توان خرید نداشته باشد و ولخرجی کند لاجرم چه پیش خواهد آمد؟ معلوم است دیگر بدهکار می شود !!

در هر صورت او یکشنبه شب اینجا خواهد بود.

به این فکر میکنم که امروز چگونه گذشت و مطلب جالب توجهی پیدا نمیکنم. رویداد هایی از قبیل اینکه : در ِ کابینت قابلمه ها کنده شد. یا اینکه میگو پلو درست کردم و خیلی خوشمزه بود. عصر جواد آقا آمد عید دیدنی و این برای ما عجیب بود. هوا خیلی سرد و کثیف بود. فیلم آنا کارنینا را دوباره دیدم. هیچی کتاب نخواندم. سه چهار بار مادر را بردم دستشویی و میوه و غذاو دارو دادم و دیگر هیچ.

با روز سر کردیم اما

دل ِ روز

با ما نبود...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هشت:

جمعه هفتم دی

زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!

امروز یک هفته شده که زن عمو رفته و یا امروز و یا فردا باید تکلیف آمدن یا نیامدنش را مشخص کند.

توی خانه به من بد نگذشته. خسته نشده ام. دلم نگرفته. این سکوت ممتد را دوست دارم. راه رفتن در راستای نگاه مادر. با گلدانها به مهر سخن گفتن، بی که کسی بشنود. در آشپزخانه چرخیدن، غذا پختن، کتاب خواندن و تماشای پرنده ها ... بی احساس نیازی به هیچ چیز دیگر.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هفت:

 

همان دوشنبه سوم دی.  

مادر را لباس گرم پوشاندم و همراه هم رفتیم بانک که ببینم برای دریافت حقوق های بازنشستگی دایی بزرگم که به من وکالت داده چه باید کرد. آنجا نیم ساعتی معطل شدیم و وقتی نوبت رسید، خانمی که پشت باجه بود گفت : « باید وکالتنامه را ببرید رئیس بانک امضا کند» رئیس بانک هم کلی کار را پیچاند و گفت که هم باید یک در خواست بنویسم هم اینکه یک نامه هم از اداره ی بازنشستگی کارکنان شرکت نفت ببرم...

 

شش:

 

 دوشنبه سوم دی

من خواندن داستان بعدی را شروع کرده ام. اما هنوز توی فکر " ازمه " هستم.

 

پنج:

 

 همان یکشنبه دوم دی

داستان را پاره پاره می کنم. ریز ریز می ریزم توی لیوان آب، هم می زنم. حل می شود. می نوشم آرام آرام... جرعه جرعه... مست می شوم. چند ساعتی توی خلسه ی مستی اش می مانم. عجیب گیراست. از سرم که پرید، می روم سر داستان بعدی...

 

چهار:

 

یکشنبه دوم دی هم در خانه گذشت. دخترک هم خانه بود. نامه های دو تا دایی هایم هم یکی از آلمان و یکی از آمریکا رسید. داستان کوتاه : "تقدیم به ازمه با عشق و نکبت " را هم خواندم. به نظر من اولش به آخرش نمی آمد. یعنی گفته بود با بیان این خاطره می خواهد عروسی را به هم بزند اما ازمه کار بدی نکرده بود که ! مگر اینکه به نکته ی از دست دادن سلامت ذهنی نویسنده تاکید کنیم که البته تاکید کردنی هم هست. توی این داستان هم توصیف حرکات برادر ازمه بی نظیر بود.

امروز می خواستم زا خانه بروم بیرون اما نرفتم. یک طوری انگار از زمان عقب می مانم. مدتی می نشینم و نمی فهمم وقتم به چه کار می گذرد. بعد ناگهان می بینم زمان رفته و من هیچ کار نکرده ام. این روز ها چه زود هم شب می شود. این شب شدن ناگهانی یک دلهره ی تاکید شده و تشدید شده از رفتن عمر برایم می آورد. بی آنکه بتوانم به گونه ای این دلهره را نشان دهم، اسیرش می شوم این عصر های تاریک زمستان... از برف هم خبری نیست. این روز ها نماد زمستان به جای سپیدی برف، سیاهی ِ آسمان است!

 

سه:

 

گفـــتی از حافـــظ ِ ما، بــوی ریا مــی آید؟

آفرین بر نفس ات باد که خوش بردی بوی!

 

دو:

 

صبح شنبه اول دی

در خانه من هستم و دخترکم که تب دارد و خاب است و مادر که یکبار ساعت هفت بیدار شد و پوشک اش را عوض کردم و دوباره خوابید و محمد آقا که آمده کمک برای نظافت. غایب ها : زن عمویم که دیروز حد اقل برای یک هفته و حد اکثر برای مدتی نا معلوم رفت شمال و حمید که رفته سر ساختمان.

باید یک سوپ برای دخترک بپزم. لباس ها را توی ماشین بریزم. کمی هم اوضاع و احوال را جمع و جور کنم. ...

 

یک:

 

سی آذر

داستان یک روز خوش برای موز ماهی را دوست داشتم. توصیف هایش از رفتار و حرکات میوریل عالی بود. زیبا ترین تکه اش گفتگو بین سیمور و سی بل بود. چه لذتی بردم موقع خواندنش انگار خودم توی همان ساحل بودم و همان آفتاب و همان آب، بی معرفتی ِ داستان تنها و تنها توی جمله ی آخر و غیر قابل پیش بینی اش بود. تقریبن دوازده ساعت از زمانی که داستان را تمام کردم گذشته اما ذهنم همچنان مشغولش مانده. سیمور گلس با دلی این همه زلال که رابطه ای اینچنین زیبا با سی بل و شارون داشته که همان چند جمله برای دوست داشتنش کافیست، تا این اندازه با دنیای پیرامونش در تضاد است و واقعیت، مثل همیشه این همه عریان و این همه تلخ است.

مخاطب درونی از صبح هی به من می گوید: فکر کردن درباره ی سیمور را کنار بگذار! برو سر داستان بعدی! ...و من هی به اوم گویم : صبر کن!

آخرش این مداد را دستم و گفت : خیله خب! هر چی می خوای درباره ش بنویس! و من هم آنچه که همینطور دایره وار توی سرم تکرار می شد را در جملات قبل نوشتم. حالا هم دست به کمر ایستاده بالای سرم و کتاب را گرفته دستش و اصرار دارد که داستان بعدی را بخوانم. الان هم تهدید کرد که اگر مداد را نگذارم کنار، خودش از دستم خواهد گ ر ف .....بذار این ت را هم بنویسم!...

 

 

+ کتا ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱۱
comment نظرات ()