آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پی نوشت

اول سلام

امروز دوشنبه دهم دی ماه است. ساعت دو و سی و هفت دقیقه ی بعد از ظهر است و من بعد ا زمدت ها نشسته ام پشت میز کارم. شیرازه ی امور کاری که بد جور از دستم در رفته. هیچ یادم نیست قبل از این تعطیلات اجباری روی چه چیزی کار می کردم.

دلم برای خواندن وبلاگ های دوستان هم یک ذره شده. فکر کنم هر روز را باید بگذارم برای خواندن پست های عقب افتاده یک وبلاگ. امروز کجا بروم؟...

پی نوشت یک:‌ امیر جان حالا عرفان یک چیزی گفت اما تو دیگه چرا...؟!

پی نوشت دو: یک یادداشت هایی توی دفتر چه ام هست که حال و هوای روز های خانه نشینی ام را در خود دارد... یکی یکی می گذارمشان اینجا.

پی نوشت سه:امروز از صبح توی اداره ی بازنشستگان صنعت نفت دنبال درست کردن کارهای دریافت حقوق های دایی بزرگم بودم که پیش تر به عهده ی پدر بود

پی نوشت چهار:ماشینمون رو هنوز از تعمیر گاه نگرفتیم.

پی نوشت پنج: حکایت اون دو روز؟ .... خب فرق بین حقیقت و واقعیت بود دیگه! اینکه واقعیت  توی شناسنامه م نوشته شده اول دی اما حقیقت اینه که سوم دی!

پی نوشت شش: میام می خونمتون ... همه تون رو یکی یکی و با دقت.

پی نوشت هفت: به خدا ادای آلن رو در نمیارم!

پی نوشت هشت: آره بی بی جون. کفه ها تقریبن هم وزن هستند و این خودش یه مقدار دردناکه ...

پی نوشت نه: حال یاس ها بهتره

پی نوشت ده: حال مادرم نه....

+ کتا ; ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۱٠
comment نظرات ()