آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

حقیقت نادیدنی ست/ واقعیت دیدنی!

یک:

از روز جمعه ، زن عموی من رفت شمال و من فعلن به جای او مانده ام خانه به پرستاری از مادر و امروز دوشنبه است. دوشنبه سوم دی. و ساعت شش و ربع صبح است. و این یعنی همین حالاست که سی و نه ساله شدم!

چه میگفتم؟ ...آها! زن عمو رفته شمال و من خانه نشین شدم و اگر جمعه ی آینده برگردد همه چیز به وضع سابق بر می گردد. اما او قبل از رفتن طوری برخورد کرد که انگار قرار نیست برگردد. مثلن گفت : « اگر بار گران بودیم ، رفتیم» و نمی دانم حقیقی گفت یا شوخی کرد یا اینکه خواست ناز کند... در هر صورت ما هم زیاد نازش را نکشیدیم و حالا نشسته ایم در هیجان اینکه آیا او جمعه بر می گردد یا نه!

زیاد نباید روده درازی کنم. می خواستم خیلی خلاصه و تلگرافی علت شرکت نیامدنم را برایتان شرح بدهم. فعلن تا شنبه صبر می کنیم. ببینیم چه می شود و اگر اون بر نگشت، مجبور می شویم یک کامپیوتر برای خانه بخریم.

دو:

پس الان کجام؟ معلومه دیگه! : توی کافی نت

سه:

یک یاداشت از صبح شنبه اول دی:

گاهی موقع نوشتن حس میکنم چقدر با خودم فاصله دارم. از گذشته ها هم همینطور بود. خیال می کنم او که می نویسد من نیست. اما حاصل چه می شود؟ دست نوشته هایی که هر که بخواند می گوید: « خودش نوشته بود!... با خط خودش! »

من اما هر دست نوشته ای را که می بینم به همین فاصله فکر میکنم. اینکه هر کسی موقع نوشتن در چه فاصله ای با خود واقعی اش ایستاده بوده؟ در ادامه ی این بحث، مخاطب درونی می گوید بنویس مثلن یک آدم درغگو می تواند با خط خودش بنویسد و امضا کند که : « من را ستگو هستم!! »و بعد هم بیافتد بمیرد! گاهی هم البته هیچ عمدی در کار نیست. یعنی مردم حواسشان به این فاصله نیست و می نویسند و در واقع قصدشان گول زدن خوانندگان نیست بلکه خودشان هم دروغ خودشان را باور دارند. و این ها همه ناشی از همان فاصله است. فاصله ای عمیق که میان من و دست راستم ، موقعی که قلم را بدست می گیرد هست.

این مدت که حس این فاصله به من دست داده، در فکر بدست آوردن راه هایی هستم که بتوانم اندک اندک فاصله را کم کنم. یک جوری انگار به خودم که چند قدم دور تر از من ایستاده می گویم : بیا جلو اینا رو بخون ببین نظر تو هم هست؟ ... کاش بیاید. کاش بشود یکی بود. ...

یکی شدن. . . توی شناسنامه ام امروز روز تولدم است. اما یکی توی دلم نشسته که تولدش سوم دی ماه است. شاید فاصله میان من و او همین دو روز باشد...

+ کتا ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳
comment نظرات ()