آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

همون يک!

 فعلن یک:

دیشب ساعت یازده شب همکلاسی های دخترک با قطار راهی اصفهان شدند. بنا براین امروز او تعطیل بود.

من هم به همین خاطر به خودم گفتم با خیال راحت صبح می خوابم تا هر وقت که بیدار شدم!

و تا نزدیک ساعت هفت و نیم خوابیدم. خوش و خندان و مسرور از خواب اضافی صبحگاهی  بیدار شدم که از نور سفید پشت پنجره حس کردم که ای دل غافل!..اولین برف امسال بارید و تو در خواب گران بسر بردی...

پرده را زدم کنار و دیدم بعله!‌ پشت بام همسایه ها لایه ی نازک برفی که سحر باریده در حال آب شدن است.

دویدم آشپز خانه و دیدم زن عمو هم ایستاده به تماشای همین لایه ی نازک در حال آب شدن. سلام کردم و دلخور گفتم : ‌یه روز من خوابم برد ببین چی رو از دست دادم ها ... 

گفت : آره نمی دونی صبح رو درختای پارک چه قشنگ بود. حالا دیگه آب شده.

با همه ی این احوال رفتم گوشی م رو آوردم و یک عکس گرفتم که هنوز ندیدم چطور شده.

الان میرم آپلودش می کنم هم میذارم اینجا هم میذارم اونجا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت بی ربط:  یه هوندای سیویک دست پنجم مدل سال ۱۹۹۳ میلادی!

+ کتا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٩
comment نظرات ()