آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

"...."

یک تکه این طرف یک تکه آن طرف...این چه وضعی است؟ کجا هستی"...."

 

ها ها ها !!!

 

 یک:  

اون چند تا نقطه، آخر ِخط بالا، یعنی اینکه مخاطب درونی کم آورده! می دونین چی شد؟ نمی دونین دیگه! ایشون خودشو آماده کرده بود یک خطابه ی طولانی برای من ایراد کنه اما به سر اون چند تا نقطه که رسید، یکهو دید منو در تمام عمرش حتی یکبار هم صدا نکرده! خواست بگه کتایون! انگار که اسم غریبی بود. خواست بگه خانومه! دید خیلی لوس میشه . خواست بگه یارو! دید انقدر ها بی ادب نیست. خلاصه هر چی خواست بگه دید راحت نیست و اینطور شد که حالش گرفته شد و  نشست کنار و من کلی همینطور پشت میز کار که نشسته بودم توی دلم بهش قاه قاه خندیدم...

 

دو:

دو اینکه امروز رفتم دنبال مادرم توی آرشیو وبلاگ خودم....واه که چه کار وحشتناکی کردم. خیلی سخت بود. نه می توانستم دل بکنم و نخوانم. و نه اینکه بخوانم. چون هم به شدت دچار این حس شدم که نوشته هایم هم افت شدید کیفیتی پیدا کرده اند و هم اینکه مرور خاطراتی که آدم باورش نمیشود  نویسنده ش خودش بوده یک حس عجیب دارد. دقیقن انگار بود که دارم وبلاگ آدم دیگری را  می خوانم. و هی چشمهایم گرد می شد و هی دلم برایش می سوخت و هی بهش حسودی ام می شد... ! خنده دار است ولی یک حس عجیب و واقعی ست. مثل لحظه ی مرگ بود. حالا خدا کند لحظه ی مرگ اینطور که توی سر ِ ما فرو کردند نباشد. همین طور دیگه! همین طور که می گویند تمامی زندگی از جلوی چشمهات رد میشود... ووی پشتم لرزید. تو صیه می کنم هیچکس نرود آرشیو خودش را نخواند! ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.

پی نوشت با ربط: این پست را دیروز آخر وقت نوشته بودم.

 

 پی نوشت بی ربط: ماشین ما سورمه ایه !

+ کتا ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢۸
comment نظرات ()