آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

از صبح نه تنها خودم پراکنده بودم بلکه کار های پراکنده ای هم کرده ام!

این روز ها حواستم هزار جا هست و هیچ جا نیست.

یک:

ماشین را برده بودیم برای معاینه فنی، گفتند همه چیزش درست است ولی باید بروید رنگ بدنه و سپر ها را اصلاح کنید. ما هم مثل خنگ ها رفتیم ماشین را گذاشتیم تعمیر گاه مجاز!  و موقعی  فهمیدیم اگر به طرف یک رشوه ای می دادیم از این ماجرا صرف نظر می کرد که دیر شده بود. حالا یک هفته است که ماشین نداریم و تا دوشنبه ی آینده هم نخواهیم داشت و این در حالی است که دوشنبه ی آینده می شود سوم دی ماه و این بدان معنی ست که آذر تمام شده و تمام شدن آذر یعنی مهلت تعویض پلاک ما هم تمام شده. و نمی دانم بعد از تمام شدن مهلت چه اتفاقی خواهد اوفتاد....

دو:

برادرم طی همان تماس که با دکتر شین داشته حرف های عجیبی زده و مثلن گفته من به مادر قرص خواب اضافی می دهم که روزها بخوابانمش! ... یا اینکه گفته من مدارک پدر را پیش خودم نگه داشته ام و او نیاز داشته و من بهش نداده ام!! اینکه چطور من هنوز شاخ در نیاورده ام را نمی دانم.

نمی دانم با گفتن  این دروغ ها چه هدفی را دنبال می کند؟ گفتم من حتی برای اینکه مادرم در حال راه رفتن گیج و ویج نباشد و نکند که خدای نکرده زمین بخورد قرص کلرودیازپوکساید صبحش را هم که دکتر داده بود قطع کرده ام. ایشان از کجا چنین حرفی را می زند؟ ...و اینکه تا به حال هرگز به من نگفته که فلان مدرک را نیاز دارد. و مدارک همه همینجاست دست نخورده توی اتاق پدر، ...

ولی در ادامه ی این گفتگو ، این چند روزه همه ش غرق توی مدارک پدر بودم و از بوی توتون پیپی که لابه لای کاغذ ها به شدت پیچیده بود اشک توی چشم هایم بند نمی شد و با همین حال ، مشغول دسته بندی و لیست کردنشان بودم و گیج که چه مدارکی را ممکن است ایشان تا قبل از به انجام رسیدن انحصار وراثت نیاز داشته باشد و اینکه اگر نیاز دارد چرا به خود من نمی گوید؟! حمید اعتقاد دارد بی خود انقدر به این حرف های بی مورد بها می دهم. باید از این گوش بگیرم و از آن گوش در کنم و زندگی خودم را بکنم. ولی وقتی دکتر شین از من خواسته که مدارک پدر را در اختیار برادرم قرار دهم که نمی شود گوش نکرد. در ضمن نمیدانم چرا خودش نمی آید ببیند چه می خواهد بردارد ببرد. زحمت همه کار ها را انداخته گردن من دو قورت و نیمش هم باقی است. آخرش بدهکار هم هستم.

حالا می خواهم بروم بگردم توی آرشیو همین وبلاگ، تمام پست هایی که طی این دوسال درباره مادر نوشته ام را یکجا جمع کنم و پرینت بگیرم...اینکه این کار چه حاصلی دارد را نمیدانم اما اندوهناک حس می کنم خود این خاطرات در چنین مواقعی مثل یک سند تاریخی است...

سه:

با همه این احوال، صبح که پیاده رفته بودم دخترک را برسانم مدرسه،توی راه ِبازگشت به خودم خوش گذراندم. و فکر کردم چه خوب است که هنوز می توانم بایستم به تماشای برگ های زرد درخت نارون در نور آفتاب صبحگاه و لبخند بزنم و هیچ برایم مهم نباشد که عابران دیگر چطور نگاهم می کنند!

بعد هم یک جا رنگ خزانی برگ های گیاه چسب دیواری هوش از سرم برد و این عکس را گرفتم :‌

 

+ کتا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٧
comment نظرات ()