آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

هزار گنجشک...

یک:

روز با باران شروع شد و صبح زود، ساعت چهار و ربع دخترک بیدار شده بود درس بخواند. من متعجبم و تا به حال ندیده بودم کسی در سوم راهنمایی این همه درس بخواند. طفلکی! کاش قدرتش زیاد تر از حجم کار هایش باشد. ... باز هم ساعت هفت صبح کلاس فوق العاده داشت و رفت.

دو:

هر سه گلدان های رازقی ام بیمار شده اند. پری روز رفتم برایشان دارو گرفتم. یک حسی بهشان دارم انگار که دوستان نازنینی باشند و بیمار توی خانه افتاده باشند و من رفته باشم برایشان شربت سینه و قرص گرفته باشم...

صبح بعد از اینکه دخترک رفت مدرسه، من هم رفتم به پرستاری از یاس ها. نبضشان را گرفتم. تب داشتند...

سه:

خودم را مجبور می کنم کتاب بخوانم. بعد از ناتور دشت، تیستوی سبز انگشتی  را خواندم. حالا هم دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم را در دست گرفته ام. یکی از راه های کسب آرامش خوشبختانه برایم کتاب خواندن است. باید مواظب باشم تمرکز کتاب خواندنم را جایی گم نکنم.

چهار:

چهار اینکه من همچنان محو تماشای پرنده ها بر شاخه ها هستم...

.

                                    هزار گنجشک،

 

                                     بر هزار شاخه

                                     که نشسته باشد...،

                                    : هزار شعر تازه است

 

+ کتا ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٦
comment نظرات ()