آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دکتر شین

صبح اول صبح ، درست آخر صبحانه، دکتر شین زنگ زد.

 

دکتر شین در واقع پسر عموی پدرم می باشد و از دوران بچگی با او روابط نزدیکی داشت. اولین  روز بعد از فوت پدرم وقتی داشت با من خدا حافظی می کرد پرسید:

 

" از دست من چه کاری برات ساخته ست؟"

 

همانطور که زار می زدم گفتم :

 

 " پدری کنید...پدری کنید برایم،... آقای دکتر!..."   

 

...

 

از آن روز به بعد هر هفته زنگ می زند. حال مادر را می پرسد، درباره ی داروهایی که مشکل پیدا می شود برایم تحقیق می کند، همفکری می کند و همراهی. توی جلسه ی فامیلی که برای مشخص شدن تکلیف سرپرستی موقت مادر تشکیل شد هم حضور مثبتی داشت.

 

 

امروز اما زنگ زده بود که به من بگوید خواهر و برادرم از نحوه ی پرستاری مادر رضایت ندارند!!

 

و کسی چه می تواند بفهمد که  چه غمی،... چه غمی ناگهان آوار می شود بر سرم از شنیدن این حرف...

 

 

دکتر شین اما در ادامه ی حرفش می گوید:

 

" بین شما چهار تا: مادرت- تو – خواهرت و برادرت ، من می دونم که سه تاشون سلامت روانی ندارند. تو هم میدونی ؟"

 

 همانطور ساکت و اندوهناک که به حرف هایش گوش سپرده ام می گویم:

 

" بله!"

 

می گوید : " خب!...پس باید باهاشون کنار بیای! می فهمی ؟ ... "

 

من باز قاطی سکوت هایم تکرار می کنم :

 

 " بله!"

 

 

و توی دلم به تمام زندگی یک پوزخند تلخ می زنم...

 

+ کتا ; ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٥
comment نظرات ()