آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دلم چه قدر بی قراره؟ چرا روزم از من کم میاد؟

چرا کنترل احساساتم دست خودم نیست؟ چرا نمی تونم دلمو بنشونم رو همین صندلی که نشستم؟

 ... چی از جون خودم می خوام؟ چرا ابعاد خودمو نمی شناسم؟

 فکر می کنم چه قدرم مگه؟ فکر می کنم تا کجا ها م؟

 چرا خودم اینجام و چشمام قل خورده تا توی بالکن کنار شاخه های درخت خرمالو؟ ... چرا دیوار های این اتاق رو نمی بینم؟ چرا من نشستم و پا هام نیستن؟ چرا خودم اینجا م خیالم سر کوچه؟

 گوشام تو کدوم صحرا ول شده که چیزی نمی شنوم؟

دستام تو کدوم برفا گم شده که این همه سرده؟

...

حالا دوباره چه جوری خودمو جمع کنم کنار هم و سر هم کنم؟.... حالا جواب آیینه رو چی بدم؟

 

+ کتا ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۸
comment نظرات ()