آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

اول از همه اینکه عکس های پاییز رو به زمستان را اینجا گذاشته ام :

پاییز رو به زمستان

دو:

دوم اینکه از چهارشنبه عصر تا به حال توی دفتر چه ام خیلی چیز ها نوشته ام. نمی دانم کدام هایش را اینجا بنویسم. اولین بار است که حس می کنم اینجا حس آزادی ای که هر چه دلم می خواست ، می نوشتم را ندارم. مخاطب درونی می پرسد: چرا نداری؟ وبلاگ خودت است. ... مدت هاست که بوده. به کسی چه که تو توی وبلاگت چه بنویسی. اینجا می توانی هر چه می خواهی درد دل کنی، غر بزنی، نظر های خودت را بنویسی. تکرار می کند: نظر - ها - ی - خودت - را،...اتفاقاتی که در این چند روز افتاده. فکر هایی که با خودت داشته ای....

مگر غیر از این بوده هیچوقت؟...

نگاهش می کنم . نفس عمیقی می کشم. بهش می گویم هنوز می توانم صبر کنم....

سه:

اما شاید تا آخر وقت اداری امروز هم نتوانم! نمی دانم. شاید بیایم کم کمک بنویسم. شاید...  

 

+ کتا ; ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٧
comment نظرات ()