آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

شاید چهار هم داشته باشه...من نمی دونم هنوز...!

یک:

دخترک که  از مدرسه می آید، اولین کاری که می کند اینست که تلفن می زند به من. و ما مفصل مفصل با هم حرف می زنیم. او میرود دست و رویش را می شورد و ضمن اینکار  گوشی را میگذارد روی اسپیکر و  همینطور با من حرف می زند. من نقشه می کشم و همینطور با او حرف می زنم. او بعد میرود نهار می خورد در حالیکه همینطور با من حرف میزند. از مدرسه از دوستانش از معلم هایش از آزمایشگاه از کارهایی که باید برای فردا انجام دهد، از روابطش با دوستان و قهر و آشتی هایش، من گوش می دهم و کیف می کنم و می خندم و گاهی هم نظر خودم را بهش می گویم. این گفتگو حس خیلی خوبی دارد. هم برای من هم برای او و هیچکدام دل نمی کنیم از هم برای خدا حافظی.آخرش هم  حرف ها همیشه نصفه و نیمه توی هوا می مانند...

 

دیروز هم مثل هر روز این اتفاق افتاد. تلفن راس ساعت سه و بیست و نه دقیقه زنگ خورد و صدای ناز و پر انرژی دخترک از آن سوی خط  شروع به صحبت کرد. میان صحبت های  به هم پیوسته و لاینقطعش گفت که:« راستی معلم علوممون کلاس فوق العاده گذاشته قراره پنجشنبه ها صبح، یک ساعت زود تر بریم مدرسه. یعنی به جای هفت و نیم، شیش و نیم مدرسه باشیم!... هزینه شم هشتاد هزار تومنه...» میان کلامش گفتم چه قدر؟؟ ... دوباره تکرار کرد: « هشتاد هزار تومن! »و بدون اینکه تغییری توی لحنش ایجاد کند یا فاصله ای بین کلمه هاش بیافتد گفت :« خیلی زیاده بی انصافا نه؟ ولی نگران نباش من نمی رم اصفهان به جاش! ...» گفتم راست می گی؟ تصمیم گرفتی نری؟ ... گفت : « آره واللا! ... خب دیدم این کلاس که هشتاد تومنه ، کلاس المپیاد ریاضی هم که از این هفته شروع میشه همین قیمت هم اونه ، کلاس های دیگه هم که هست، تنها کاری که می تونم برای کمک بکنم اینه که نرم اصفهان!»

 

نفس راحتی کشیدم و حس کردم کلی بار از روی دوشم برداشته شد. یک عالمه قربون صدقه ش رفتم و اونم هی می گفت: « خب حالا دیگه انقدر یادم ننداز! »

 

 

 

خانه که رفتم، رفتم بغلش کردم و گفتم: «به خاطر این تصمیم عاقلانه ای که گرفتی و خیال منو راحت کردی، یه قرار خوب با هم میذاریم.»گفت:«چی؟»

 

 گفتم:«از این به بعد یه پول تو جیبی منظم بهت میدم.»چشماش برق زد. گفتم:« هر ماه یه مقدار معینی بهت میدم که خرج هاتو خودت تنظیم کنی. خواستی کتاب بخر. خواستی کادو بخر. خواستی بده به گدا. خواستی پس انداز کن. خواستی هله هوله بخر ...من به نحوه ی خرج کردنت کاری ندارم.»

 

 اینجا ی قصه ، اون یکی از محکم ترین بغل هایی که در عمرش کسی را کرده بود را نصیب من کرد. و دو تا هم ماچ آبدار! انگار مدت ها بود منتظر این پیشنهاد بود. ...

 

 

 

 دو:

 

دو درباره ی تلفن دیشب پرویز است. خلاصه اش اینه که پرویز دیشب زنگ زد و خیلی ساده از حمید عذر خواهی کرد. حمید هم پذیرفت. به همین سادگی. اما دل من یک جوری مثل بچه ها قهر کرده. نمی دانم چرا انتظار داشتم پرویز دوکلمه هم با من حرف بزند. یاد حس بهت و بغض آنروز می افتم ... و یک جوری احساس دیده نشدن آزارم می دهد. مخاطب درونی هی می گوید بی خیال! من هم هی بهش می گویم باشه و تظاهر به لبخند زدن می کنم.

سه:

چهاردهم آذر...

امروز سالگرد ازدواجمونه. پانزده سال تمام گذشت و ما هم همراهش گذشتیم. چه سال ها، چه سال ها...

بعد از یکی دو سال اول که به خوبی و خوشی گذشت و تولد دخترک، سال های سختی رو کنار هم گذروندیم. سال هایی که به زور پول در می آوردیم. سالی که خونه مونو از بی پولی مجبور شدیم اجاره بدیم و ساکن خونه ی مادر اون شدیم بعد از اون، چهار سالی که پدرش سرطان داشت و بعدش سال هایی که بعد از فوت پدرش ، مادرش تنها بود و اون شب ها پیش مادرش می خوابید. سال هایی که یه بغضی راه گلومو بسته بود. ...بعدش خراب کردن و ساختن خونه مون توی همین دو -سه سال اخیر... و یاد آوری  سال هایی که فکر میکردم بدون حمید هم می تونم زندگی کنم. اما بعدش که متوجه شدم  نمی تونم! واقعن نمی تونم. و بعدش که فهمیدم چه قدر، همین آقای رئیس بد اخلاق و اخمو و غرغرو رو با همه ی فراز و فرود های زندگی دوستش دارم. و در تمام این سال ها با همه ی سختی ها ازش متشکرم که احساس دوست داشته شدن رو بهم داده. حسی که توی  سال های زندگی بدون اون، هر چی دنبالش می گردم ، پیداش نمی کنم....

+ کتا ; ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٤
comment نظرات ()