آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

در هم و برهم ۳

اول اینکه  

حالم خوب است انگار... مثل کودکی که در دشتی دنبال پروانه، زنبور یا بادبادکی بدود. همین الان زیر این خورشید درخشان این حس را دارم.

و این پروانه را از یک جا شکار کرده ام آورده ام ببینم توی وبلاگ من هم بلد هست بال بال بزند؟...

اوه ! بله بلد هست!!!

 باز هم تکرا می کنم که چه آفتابی...

 یک تکه دیروز نوشته ام بروم از توی ورد پیدایش کنم بر گردم:

«مهیار امروز هم برای ادامه ی حسابرسی ها آمد. وقتی که رسید، هنوز حسابدار ما نیامده بود. حمید هم شرکت نبود. سر ساختمان بود. مهیار مرا صدا کرد و گفت که چند کلمه حرف دارد.  رفتم توی اتاق کنفرانس و نشستم روبرویش.

 

گفت دیشب با پرویر صحبت کرده و اصرار داشت که به من بقبولاند که مسئله ی پیش آمده یک سوء تفاهم است. گفت پرویز نگفته که به حمید اعتماد ندارد بلکه گفته به حساب و کتاب هایش اعتماد ندارد. – بماند که من فرق میان این دو حرف را هم خوب متوجه نمی شوم!!- گفت که نخواسته تهمتی بزند. اینطور که به من گفت ، مهیار هم ازش خواسته که امشب زنگ بزند به حمید و ازش عذرخواهی کند.

 

مهیار از من خواست که حمید را آرام کنم و سعی کنم در برقراری مجدد روابط نقش مثبتی داشته باشم... من نمی فهمم که خرابکاری را دیگران می کنند ، درست کردنش را چرا می اندازند گردن من!! بخصوص که آخر حرف هایش گفت فقط یک اتفاق بدی افتاده که باز از تو می خواهم رفع و رجوعش کنی. من همینطور ساکت نگاهش می کردم و گفت پرویز بعد ازا ینکه حمید تلفن آن شب را قطع کرده، نشسته یک نامه نوشته برای حمید و آن را پست کرده! از من خواست که هر طور هست سعی کنم نامه به دست حمید نرسد. چون در عصبانیت نوشته شده و به آتش  ها دامن می زند.

 

گفتم باید ببینید نامه را به چه آدرسی نوشته. چون پرویز آدرس پستی شرکت یا خانه ی پدری من را نداشت. اگر به آدرس این دو جا بود، من می توانستم نامه را به دستش نرسانم اما اگر مستقیم نامه را فرستاده باشد سر ساختمان، از دست من کاری ساخته نیست.

 

... مهیار رفته توی فکر و از من پرسید در این باره چه پیشنهادی دارم؟ گفتم تنها کاری که می شود کرد اینست که خود پرویز به حمید بگوید آن نامه را ندیده بگیرد و خودش تاکید کند که مطالب نوشته شده ، نظر حقیقی او نیست.

 

حالا دارم فکر میکنم روابط برادری که به اینجا میر سد. مثل لباس پاره و پوسیده و پر از وصله و پینه ای به نظر می رسد. تا به کی می شود از این لباس استفاده کرد؟!

 

بعد از این حرف ها مهیار همینطور توی چشم های من نگاه کرد و گفت : کتایون جان! حمید از نظر اعصاب خیلی به هم ریخته و درب و داغان است. مثل ظرف پری می ماند که گنجایش هیچ حرفی را ندارد. هر کلمه ای که تویش ریخته می شود سر ریز می شود بیرون. ... بهتر است که او را پیش یک روانپزشک ببری... از دست من چه کمکی ساخته است؟

 

شنیدن این حرف ها برایم سنگین و گران بود اما تحمل کردم و به روی خودم نیاوردم. گفتم چشم! بعد از تمام شدن پروژه ،حمید به یک استراحت نیاز دارد. اگر بعد از آن استراحت هنوز هم همینطور به هم ریخته بود ، دنبال یک دکتر روانپزشک هم خواهم بود... »

 

 

 

دیشب که خوشبختانه خبری از تلفن پرویز نشد.

درباره ی دخترک آخر همین پست بنویسم یا توی پست فردا؟!

:)

راستی دیروز ِ بارانی،این عکس را هم گرفتم.کیفیتش خوب نیست اما  پناهنده شدن این قمری ها زیر سقف بالکن ما هم حس خوبی دارد برایم...

 

 قمری های خیس

زیـر سـقف بالکـن مـا،

تماشای باران

+ کتا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۳
comment نظرات ()