آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

در هم و بر هم ۲

با ابر ها

یکی شدن

هنگام باران...

 

هوای سردیست ،  آسمان تیره ایست و من با اینکه از وقتی از راه رسیده ام، شعله ی بخاری ها را زیاد کرده ام، هنوز هم اینجا که نشسته ام پشتم یخ کرده و دست زیر چانه از پشت میز کار، گاه به گاه بیرون ِ بارانی را نگاه می کنم و در خیالم یک شال روی شانه هایم می اندازم و گرم می شوم...

خب من واقعن برایم مشکل است که بخصوص در این فصل، دخترک را بفرستم سفر. همه ی این حرف هایی را  که می گویید سفر هم برای خودش تجربه ی خوبیست و هم برای من را درک میکنم و هنوز هم تصمیم قطعی نگرفته ام که برود یا نرود. اما صادقانه بگویم که دلم هیچ راضی نیست. شک دارم که اشتباه می کنم یا نه اما به نظر من این سفر جز این که او را چند روز از بقیه ی کار هایش (کلاس زبان و موسیقی) عقب می اندازد و حجم بیشتری از کار ها در روز های بعد برایش تل انبار می شود روی هم و علاوه بر آن خسته و چه بسا بیمار به خانه برگردد ، حاصل دیگری ندارد.

دیروز ظهر نهار با مهیار و حمید رفتیم بیرون. در واقع مهیار مهمانمان کرد. چون نمی خواست حمید در شرکت جلوی حسابدار حرفی از اختلاف ها بزند  و در  راه حمید برایش کلی درد دل کرد. ...

 اینجا ی مطلب نفس عمیقی کشیدم. یاد درد دل هایش که به فریاد تبدیل می شد افتادم و یاد مردمانی که از آنسوی خیابان ناگهان بر میگشتند و سمت ما نگاه می کردند افتادم و یاد خودم که با صدایی ضعیف که گمان کنم به گوش هیچکس نمی رسید، هی بهش می گفتم :‌حرص نخور!...

صبح باز سر صبحانه گفت :« هشت هزار و هشتصد تومان پول لازم دارم!» کیف پولم را آوردم و خالی کردم کنار بشقاب صبحانه اش. هشت هزار تومان در آن بود. دلم گرفت. و بهش گفتم درست نیست که این همه پول خرج می کند! گفتم که هفته ی پیش یازده هزار تومان کتاب خریده بود. و گفتم که برا کاردستی هایش می تواند به جای مقوا های گران قیمت، از مقوا های ارزان تری استفاده کند. گفتم که سه شنبه هم باید چهل هزار تومان برای کلاس موسیقی اش بدهیم و گفتم که عادت نکند مثل همکلاسی هایش با احساس مرفه های بی درد بزرگ شود. گفتم که یک مقدار کمی پول توی بانک داریم با مخارج کمر شکن درمان و پرستاری بیماری مادر و خرج ساختمان و و خرج های روز مره دارد ذره ذره تمام می شود. گفتم کمی هم بفکر باشد. کمی هم رعایت کند. ... طفلک سر به زیر انداخت و چیزی نگفت. شاید من هم زیاده روی کرده باشم ...شاید هم از سر صبح تقصیر همین ابر ها تیره بود و هوای بارانی...

 حمید از نامه ای گفت که برای پرویز نوشته. گفت که می خواهد نامه را تکثیر کند و برای همه ی فامیل بفرستد... من آن نامه را نخوانده ام هنوز اما از مطالبی که توی نامه نوشته چیز هایی را مطرح کرد که چند جا اشکم داشت سرازیر می شد و به روز جلویش را گرفتم...

بعد از نهار، مهیار از حمید خواهش کرد که نامه را برای کسی نفرستد و صبر کند تا عصبانیتش فروکش کند. حمید گفت به مرگ دخترک می فرستند! آخر آخرش مهیار توانست از حمید یک هفته مهلت بگیرد که با پرویز صحبت کند و بعد از این یک هفته تصمیم بگیرد که نامه را بفرستند یا نه. ....کنجکاو هستم که نامه را بخوانم.

 از رفتار مهیار و برخورد دیروزش کمی خیالم راحت شد. خوشبختانه فعلن با مهیار مشکلی نداریم. نمیدانم حقیقتن  از روی دوستی و محبت است یا از روی درک منافع شخصی فعلی اش و  سیاست ،‌ اما با ما خوب تا می کند. خدا کند از روی دوستی و محبت باشد. ...

این هم لینک پست عکس های پاییز رو به زمستان!

+ کتا ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٢
comment نظرات ()