آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

در هم و بر هم

 

 

باز هم دلشوره.

 

ساعت نه و پنجاه و هشت دقیقه س. حمید و مهیار و حسابدار ساعت ده اینجا قرار دارند. مهیار یک ربع پیش زنگ زد گفت منتظر آژانس است. من به حمید نیم ساعت پیش زنگ زدم گفتم راه بیافتد که دیر نرسد. من از این دیر رسیدن به قرار های مهم خیلی حرص می خورم. حمید هم همیشه دیر می رسد. و خلاصه فقط حسابدار ما اینجا نشسته منتظر. حد اقل خدا کند حمید دیر تر از مهیار نرسد. ساعت شد ده. و هیچکدام هنوز نیامده اند.

 

دیشب پرویز باز زنگ زد . خود حمید گوشی را برداشت. من دیدم حمید رفت توی یک اتاق و در را بست. هیچ چیز نگفت. ده ثانیه هم طول نکشید که با عصبانیت در را باز کرد و گوشی را کوبید سر جایش و رفت توی دستشویی و در را قفل کرد.

 

بعد که ازش پرسیدم کی بود فهمیدم پرویز بود. گفته :‌سی ثانیه حرف دارم جواب هم نمی خواد بدی! « برو دکتر چهار تا قرص اعصاب بخور انقدر سر مردم داد نزن!...» هنوز داشته حرفش را ادامه میداده که حمید قطع کرده گوشی را.

 

 حالا مهیار بالاخره بعد از دوماه قرار است بیاید بنشیند حساب و کتاب های ساختمان را بررسی کند. از این جلسه هم می ترسم. دیگر از هر گفتگویی که درباره ی ساختمان باشد می ترسم...

 

هوا ابری است. باران نم نمی هم می بارد. سرد هم هست و من همینطور یک جور قوز کرده ای دارم می نویسم و توی دلم هم سرد است و هم شور میزند.

 

دفتر چه م راستی این شکلیه. :

                                          

 

ساعت ده و شش دقیقه ست و خدا رو شکر حمید رسید.

 

ساعت ده و هشت دقیقه مهیار هم رسید.

 

الان حمید دارد پای تلفن با کسی که قرار است شیشه های پنجره ها را بیاندازد حرف می زند. هنوز با مهیار سلام نکرده. مهیار رفته توی اتاقی که حسابدار منتظرش بود.

 

مدت ها بود دنبال این دفتر چه ها ی فرنو ی دویست برگ می گشتم. این یکی دو ساله گیرم نیامده بود. یک جا دیدم و سه تا خریدم. یک قرمز. یک آبی آسمانی و یک سیاه. فعلن دلم خواست سیاهه را بردارم . قیافه اش یک جوری جدی ست. انگار با آدم شوخی ندارد. مخاطب درونی هم گفت همین سیاهه را بردار. من هم که فعلن زیاد حوصله ی جر و بحث کردن با مخاطب درونی را ندارم...

 

آبی اش را دادم به دخترک.

 

گفتم دخترک... باز یاد برنامه ی مسافرت مدرسه افتادم. قرار است هفته ی آخر آذر مدرسه ببردشان اصفهان. من تا حالا جایی نفرستادمش. دلم نمی خواهد در سرد ترین روز های سال دخترک سینوزیتی و دچار آلژری تنفسی ام را بفرستم سفر...

 

 

+ کتا ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱۱
comment نظرات ()