آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

جمعه ۹ آذر

نهمین روز ماه نهم، گشودن یک دفتر نو. حس خوبی مثل آغاز یک فصل تازه که تو و تنها تو خالق آن هستی...

شنبه ۱۰ آذر

دیشب کتاب ناتور دشت را تمام کردم. هجده آبان شروعش کرده بودم. یعنی حدود بیست روز خواندن ِ یک کتاب سیصد و بیست صفحه ای را طول داده ام. بطور متوسط روزی چند صفحه خوانده ام؟‌ جواب می شود شانزده صفحه. و این برای کسی که موقع شروع کتاب آنقدر به خودش اطمینان نداشت که بتواند از یک پاراگراف عبور کند یا نه، میانگین خوبی محسوب می شود.

حمید دیشب تا نیمه های شب با اخم های در هم نشسته بود و چیز هایی می نوشت. همیشه همینطور است. موقعی که درد های برادری توی دلش انبار می شود می نشیند برایشان نامه های طولانی می نویسد. من اما شک دارم که اصلن آن نامه ها توسط برادر هایش خوانده می شوند یا نه! ! آنها را اینگونه می شناسم که حاضر نیستند وقتشان را صرف چیزی کنند که احتمال بدهند ممکن است خاطر شان را مکدر کند. بنا بر این احتمال نخوانده کنار گذاشتن ِ نامه های حمید بسیار است. اما یک حسن دارد و آن اینکه هر چه باشد من فکر میکنم او با نوشتن ِ نامه ها کمی سبک تر می شود. حتی اگر خوانده نشوند...

حس می کنم نثرم کمی تغییر کرده و من این تغییر را مثل موقعی که خوراکی خوشمزه ای را قورت میدهیم و بعد تا چند دقیقه طعم خوبش را تنها با به یاد آوردن مزه مزه می کنیم، می سنجم. نمی توان مطمئن باشم اما حدس می زنم این تغییر تاثیر نثر سلینجر است. اصولن کتاب هایی که بهم می چسبند، اینطور هستند. تا مدتی نحوه ی فکر کردنم هم تاثیر پذیرفته از کلمات کتاب می شود و بعد کم کم مثل پریدن اثر مستی، این حالت از سرم می پرد! و بر می گردم توی قالب خودم.

 

+ کتا ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٠
comment نظرات ()