آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک

دیروز که حمید آمد، من خیلی مختصر جریان تلفن پرویز را بهش گفتم.چیز زیادی نگفتم. آب و تابی به ماجرا ندادم. دلم نمی خواست به روابط برادری شان خدشه ای وارد شود چون در این همه سال، همیشه از برادری پرویز، گرچه که از راه دوری بود، یک احساس محبت و امنیتی داشتیم. به علاوه ی اینکه دخترک هم از همین راه دور علاقه ی شیرین و زیبایی به این عمویش دارد. ... فقط گفتم که پرویز زنگ زد و یک مقدار ناراحت بود. از طولانی شدن کار ساختمان و از اینکه مخارج زیاد شده.

 

دیگر نگفتم که گفت به حمید اعتماد نداریم. نگفتم که گفت خیال می کند ما خریم.از لحن بد صحبت و عصبانیتش هم چیزی نگفتم.

 

 بعد از مدتی فقط گفتم تو از برادر هات خواهش کن که بیایند به حساب ها رسیدگی کنند که یک وقت این تصور برایشان پیش نیاید که پول ها خرج ساختمان نشده.

 

و حمید زنگ زد با خسرو(برادر دیگرش) کمی درد دل کرد. خسرو هم انگار بهش گفته بود تو زیادی حساس شده ای و سخت نگیر و از این حرف ها.

 

من خوشحال بودم که دیروز با پرویز صحبت نکرد. با خودم فکر می کردم یک روز که بگذرد، شاید عصبانیت پرویز هم کمتر بشود. و فکر می کردم بهتر که پرویز آن حرف ها را به من گفت و به حمید نگفت و باز فکر می کردم بهتر که من ملایم تر به حمید منتقل کردم و باز فکر می کردم بهتر شد که ضربه ی  مرحله ی اول ِ شنیدن این حرف ها که از پرویز برای ما بسیار غیر منتظره بود ، نصیب من شد.

 

 

شب حمید به پرویز زنگ زد و پرویز خانه نبود. قرار شد صبح امروز دوباره زنگ بزند.

 

 

صبح بالاخره حمید به پرویز زنگ زد و حرف هایی که نباید طرفین به هم می گفتند گفته شد و گوشی بدون خدا حافظی و با عصبانیت قطع شد.

 

 

 ...دلم نمی خواهد وارد جزئیات بشوم. می خواهم از باد بیاموزم و عبور کنم از پستی و بلندی ها.... کاش حمید هم بتواند عبور کند. بگذرد و اندوهی به دل نگیرد اما مگر می شود؟ دلش بدجوری شکسته...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۸
comment نظرات ()