آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دلخوری

 

بغض می کنم!

 

کفش های خیالم را می کـَنَم

پای گلیم ِ رویاهای کــَس ِ دیگری

...

 

شاید که

 

قالیچه ی پرنده ای باشد

.

.

.

 

دارم فکر می کنم چطور می شود از دست  دلخوری ها گریخت؟! من امروز سخت دلخورم. و آفتاب درخشانی که می تابد هم باری از دوش دلخوری ها کم نمی کند...

یک کمی مرددم که اینجا بنویسم یا نه؟‌ مخاطب درونی می گوید خب بنویس! تو که همه چیز را نوشته ای... این هم تکه ای از حال و هوای زندگیست.

باز تردید دارم. یاد حرف های دوستی می افتم که می گفت برای چه غصه هایمان را به دیگران منتقل کنیم؟ بعد یاد خودم می افتم که بهش گفتم غصه های ما آنقدر که خودمان را آزار می دهند، دیگران را آزار نمی دهند. بیان آنها تنها مارا سبک می کند...

من می نویسم. شما اگر نخواستید، نخوانید... 

...

 دلم گرفته.

صبح اول صبح تا رسیدم شرکت  تلفن زنگ زد. پرویز بود. برادر بزرگ حمید. از آمریکا! ناراحت و عصبانی.

نمی دانم چه چیز های نادرستی به گوشش رسیده بود که با من هم این همه بد حرف زد. از دیر تمام شدن ساختمان. از اضافه شدن خرج ها. از اینکه می گفت:

« چرا چهار ماه کار تعطیل بوده؟؟!!! »

کاری که حتی یک ساعت هم تعطیل نبوده.

با تعجب می پرسم:« این حرف ها از کجا آمده؟..این کار حتی یک ساعت هم تعطیل نبوده...» 

می پرد میان حرفم و می گوید: «رفته اند پرسیده اند!»

..... عجیب است. دل آدم بد جوری سیاه می شود.

می گوید:« همه ی ساختمان ها دو ساله تمام می شوند.چرا این ساختمان چهار سال طول کشیده! !»

می گویم :«کجا چهار سال طول کشیده؟ ...هفتم مرداد سال هشتاد و چهار اولین کلنگ تخریب به ساختمان زده شده. تا الان شده دو سال و چهار ماه که!‌ آن هم  کیفیتی که این ساختمان دارد را نمی شود با ساختمان های بساز و بفروشی مقایسه کرد... »

می گوید :‌«نه خیر ! ...خیلی بیشتر شده! آن هم با این همه خرجی که اضافه شده...  »‌

گفتم:« شما به حمید اعتماد ندارید؟ »

‌می گوید:« تا حالا داشتیم اما دیگر نداریم!»

از اینجا به بعدش را دیگر نمی شنوم. انگار نفس هم نمی توانم بکشم...و او  با یک حرف هایی همینطور ادامه میدهد که کلماتش را تشخیص نمی دهم. نمی فهمم چه می گوید فقط وسط حرف هایش شنیدم که گفت : « خیال می کند ما خریم!»‌...

گفتم : « خدایا ! این حرف ها را من از که دارم می شنوم؟...» گفت : « از من ! »

دلم برای تنهایی حمید می سوزد.  بعد از تلفن حس کردم که به شدت  گریه م گرفته. رفتم توی کتابخانه و مدتی همینطور خیره به کتاب ها نشستم. گریه داشتم اما نمی آمد. بیشتر بهت زده بودم. و هنوز هم هستم انگار...

+ کتا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٧
comment نظرات ()