آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

يک ثانيه فکر کردم هيچ چيز مهم نيست. مهم نيست که حال و حوصله ندارم. مهم نيست که سردم است و چشم هايم می سوزد. ...

(اه اين کی بورد لعنتی موقع تايپ کردن من تلق و تولوق می کند و مجبورم نوک پا نوک پا تایپ کنم چون رئيس تازگی ها ذکاوتش را به کار می اندازد و از نوع صدای کی بورد من می فهمد که دارم کد کار می کنم يا وبلاگ می نويسم...چه جالب است نوک پا نوک پا تایپ کردن..احساس نصفه شب به آدم دست ميدهد...)

چه می گفتم؟...درباره ی مهم نبودن ها. ...مهم نيست که نمی آيی نمی خوانی ام..مهم نيست که کار ها مانده اند. حتی اينکه پول ها تمام شده اند هم مهم نيست.

 (رئيس روی صندلی اش جنبيد و من خيال کردم می خواهد بلند شود در نتيجه رفتم توی اتوکد و برگشتم...)

اينکه برای هيچ کار تمرکز ندارم هم مهم نيست. دلم گرفته باشد يانه...باز هم مهم نيست. ...

اما همه ی اينها فقط يک ثانيه بود. از ثانيه ی بعد دوباره همه ی اين ها مهم می شود.

(چه جانی کندم اين دو خط را نوشتم...به هر حال زنده باد همين ثانيه ها که من خودم می شوم ميانه ی روز...)

 

 

 

 

+ کتا ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٧
comment نظرات ()