آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

اولن که بلاگفا دستش درد نکند یک امکان جدیدی اضافه کرده که لینک دوستانی که توی بلاگفا هستند را آدم وارد می کند بعد خود بلاگفا زحمت میکشد و  به ترتیب به روز شدن وبلاگ ها مرتبشان می کند و به این ترتیب یک کمی به آدم در اول شدن در بلاگفا کمک می کند! اما مثل همه ی بقیه ی کار های این مملکت تویش اشکالاتی هم هست. مثلن دوستی را که می دانم مثلن دو سه روز پیش به روز شده را سی روز نشان می دهد! خلاصه اینکه از دیروز من دارم توی آن لیست اسم وبلاگ وارد می کنم و بد جوری رفته ام سر کار!

دو:

نقشه ی پله ها ی پروژه ی خیابان دولت را به سر و سامان رساندم و از این بابت خیلی از خودم سپاسگزارم.

سه:

صبح یکی از همکلاسی های دبیرستانم را که در رشته ی مهندسی برق فارغ التحصیل شده دیدم که موجب بسی مسرت و این حر فها شد. گفت قیمت برگه ها ی نظام مهندسی خیلی رفته بالا! و من در  آن لحظه داشتم فکر میکردم که چرا من در عمرم حتی یک برگه هم نفروخته ام؟ گفت یکی از دوستانش کل برگه های یک سالش را فروخته بیست و شش میلیون!!! باور کردنی هست؟ یعنی من تشویق شوم و برم دنبال ارتقا پایه و اخذ برگه؟؟

چهار:

امروز باید حتمن بروم برای مادرداروی ebixa بخرم. یادم نرود که ساعت پنج هم دخترک کلاس دارد. یعنی ساعت و چهار و نیم باید از اینجا بروم. اگر بخواهم قبلش دارو بخرم نتیجه می گیریم که  باید ساعت چهار از اینجا بروم.

پنج:

توی آن پست چند روز پیش که منظره ی پارک از پنجره ی آشپزخانه را گذاشته بودم، تصمیم دارم هر چند روز یکبار تصویر های تازه ای از روند پیشرفت پاییز به سوی زمستان را اضافه کنم. شاید این کار زیاد عاقلانه نباشد اما دلم می خواهد اینکار را بکنم!

شیش:

حالم خوبه ..مرسی!

هفت:

بعله چند تا شعر هم نوشتم اما جایی ننوشتم هنوز! نمی دونم چرا اینطوری جایی ننوشته بیشتر دوسشون دارم.

هشت :

دیروزم به خیر گذشت.عصر جلسه بود و شرکا همچنان هی می گن کار کی تموم میشه؟؟ و خط تولید سیمان کارخانه سیمان فیروز کوه تعطیل شده و سیمان که ما همین تازگی ها می خریدیم کیسه ای دوهزار و پانصد تومان، شده کیسه ای هفت هزار تومان.

نه:

فعلن چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه اما اگه رسید میام همین زیر اضافه می کنم.

ده:

 آهان ! صبح یه خانومی تو تاکسی کنار دستم نشسته بود که من همه ش نمی دونم چرا فکر میکردم که این خانوم ممکنه مایلا باشه یا اینکه مایلا ممکنه خیلی شبیه این خانوم باشه.

یازده:

صبح اول صبح هم تماشای رنگ صورتی طلوع روی سفید برف های دامنه البرز خیلی حس خوبی داشت.

دوازده:

رسیدم به صفحه ی دویست کتاب catcher in the rye عنوان رو به انگلیسی نوشتم چون با عنوان فارسیش ارتباط برقرار نکردم. از خوندنش لذت می برم. خب اینم یه حس خوب دیگه

سیزده:

مخاطب درونی داره قربون صدقه م میره . نمی دونم چرا!!!

چهارده :

یعنی شما میگین من اون یادم بماند پست قبلی رو ببرم تو وبلاگ یادم بماند که ها؟

پونزده :

شاید برگردم!

شونزده:‌

یک نکته ی دیگر هم اینکه دفترچه ی جدید نخریده ام هنوز و این چنین است که حرف ها همینطور این طرف و آن طرف پخش و پلا می شوند....

+ کتا ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٥
comment نظرات ()