آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

سد *

 

آقای رئیس ما (بهش باز امروز می گم آقای رئیس چون امروز عینهو آقای رئیس ها شده) از صبح اعصابش به هم ریخته بود.آمد دم شرکت که من را پیاده کند و برودکارگاه ، یادش آمد یک کار هایی دارد آمد بالا. داشت همینطور تند تند چند تا کاری که به هم مربوط نیستند را با هم قاطی میکرد که از کار گاه زنگ زدند معلوم شد آنجا با مهیار قرار داشته و یادش رفته برود و او را سر ساختمان منتظر گذاشته....

 خداوند آخر عاقبت امروزمان را به خیر کناد. تقصیر کسی هم نیست. تقصیر خود اوست که باور نمی کند با یک دست بیشتر از یک هندوانه را نمی شود برداشت. باور نمی کند که او تنها یک نفر آدم است و شبانه روز تنها بیست و چهار ساعت.

هم برایش نگران هستم چون حق دارم که باشم.و هم بیشتر از ظرفیتم نمی توانم از خودم برای کمک به او کار بکشم. گرچه که او چنین توقع بی جایی را داشته باشد.

مشکل اینجاست که خیال می کند مسائل کاری وقتی در ذهن او حل می شوند ، اجرا هم شده اند. فاصله ی زمانی بین «فکر» و «عمل» را ندیده می گیرد یا هم اینکه ندیده نمی گیرد اما گم کرده است. بله! عبارت گم کردن برای اینجا مناسب تر است.پس اصلاح می کنم: فاصله ی زمانی بین فکر و عمل راگم کرده است و بر مبنای این اشتباه،  حرص می خوردکه چرا کار ها انجام نشد.

من متاسفانه چاره ای برای او سراغ ندارم.فقط می توانم به خودم بگویم:‌یادم بماند که :  سری که بسوی سنگ می رود را گریزی بجز بر خورد با آن نیست. از ما گفتن!


* سد به معنی آن هپی می باشد!
+ کتا ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٤
comment نظرات ()