آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

آخرین برگ یک دفترچه یادداشت دیگر :

برگ آخر این دفتر، رسید به شنبه سوم آذر هشتاد و شش.

بر می گردم به صفحه های اول دفتر چه یادداشتم و دنبال تاریخی می گردم که دفتر چه را شروع کرده ام...مربوط به اواخر تیر می شود. یعنی حدود چهار ماهی می شود که این دفتر چه همراه صمیمی ام بوده.و یکهو دلم می گیرد از این فکر که وقتی که این دفتر چه را شروع کرده ام هنوز پدرم زنده بوده.این یعنی هنوز کلماتی توی این دفتر هستند که از روی او نوشته شده اند. و از دفتر چه ی بعد ، دیگر اینطور نخواهد بود. 

...ورق می زنم: پدر آمد، پدر رفت سفر- پاچه ی شلوارش تا خورده بود- لباسش لک بود- سر فلان موضوع با پدر بحث کردیم- با پدر خندیدیم و آشتی کردیم،...

تمام شد! همه گذشت. از این همه حالا تنها یک مزار مانده و یک سنگ که گاه به گاهی تنها می شود نوشت : رفتم سر مزار پدر... 

----------

دستم هنوز

بـوی گـلاب می دهد...

سنگ تو هم پدر؟

---------

پی نوشت یک:

گل شبدر به روز شده

+ کتا ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۳
comment نظرات ()