آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

آخــر ِ آبــان،

از راه رسید میهمان دیر آمده :

پاییــز

پی نوشت:

حس خوب اولم صبح اول صبح که از خواب بلند شده بودم و رفته بودم آشپز خانه که کتری چای را بگذارم و پنجره را باز کردم و هوای تازه ی صبح و بوی رطوبت برگ های باران خورده را نفس کشیدم...

حس خوب دوم تمام مدت زمان پیاده روی تنهایی از خانه تا شرکت و گرفتن عکس از درخت های پاییزی و زمزمه ی تکه هایی از آوازهای نوری...

حس خوب سوم....خواندن نامه ی نازیلا و همینطور جواب دادن به آن.

ساعت سه ی بعدازظهر است و هنوز تا وقت خواب، کم ِ کم هفت ساعت با کلی ثانیه باقیست...

 

 پی نوشت دو:

زهرای نازنین!  دلم پیش دل توست.

 

+ کتا ; ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۳٠
comment نظرات ()