آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک :

گل شبدر به روز شده

دو:

یادم بماند را هم به افتخار کامنت گذاری پسر رعد الان به روز می کنم.

سه:

ساعت یازده و پنجاه و دو دقیقه ست و من ساعت دوازده باید بروم خانه حاضر شوم که ساعت یک برسیم به مجلس ترحیم. اینجا صورتکی که استرس دارد

چهار:

عصر باید نقشه ی پله ها حاضر باشد چون کار فرما می آید اینجا ...ولی من از صبح فرصت نکرده ام رویش کار کنم....اینجا تصویر صورتک خیلی خیلی گریان

پنج:

دخترک دیروز توی پلکان مدرسه سکندری خورده و انگشت کوچک دست چپش درد می کند. آیا می تواند امروز به کلاس پیانو برود؟ دیروز می گفت همه ی تمرین ها را بدون استفاده از انگشت کوچک مجبور شده بزند...اینجاهم صورتک غمگین. 

شش:

آن تکه را شری عزیز! سعی می کنم دوباره بنویسم. شاید هم برای من عجیب بوده باشد و برای دیگران نباشد... نمیدانم!‌

+ کتا ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٩
comment نظرات ()