آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

اومدم با شوق و ذوق کلی توی وبلاگ نوشتم . و حتی توی ورد هم کپی ش کردم که از دست نره اما چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود! یعنی از دست رفت.

دو:

دوی فعلی که خلاصه ای از یک سابقه اینکه که :

جواب آزمایش مادر را گرفتم و هیچ چیز غیر عادی ای نشان نداد. نه عفونتی نه چیزی... نمی دانم جریان این ناراحتی شان چیست. احتمالن باید آزمایش را دوباره تکرار کنم.

سه :

سه ی فعلی که دوی سابق بود درباره ی کار های عقب مانده ام در شرکت بود و مخاطب درونی و خط و نشان هایش که پیشنهاد داده تا کار های عقب مانده ی شرکت را به انجام نرسانم، خودم را از حق وبگردی محروم کنم! بعدش هی حرف های بی بی را یادم می آورد که مگه بی بی نگفت کار هاتو لیست کن و بعد یکی یکی از روی لیست تیک بزن و این حرفا؟!

من بهش می گم خودت میدونی که من از لیست کردن کار هایی که دقیقن نمی دونم انجام دادن هر کدومشون چقدر ممکنه طول بکشه چقدر بیزارم. یک ماه؟‌ دوماه؟؟؟ بی خیال !‌ اما حاضرم یکی یکی بنویسمشون. مثلن کار امروز من :

     - اصلاح نقشه های اشتباه کشیده شده توسط آقای همکار و ترسیم دوباره و دقیق پلکان پروژه ی خیابان دولت .

اسکلت این ساختمان بتنی است و من نمیدانم چه مرضی بوده که پلکانش را فلزی طراحی کرده اند و من بیچاره باید این پلکان فلزی را یک جوری به اسکلت بتنی بچسبانم! یعنی یک جاهایی از ستون های بتنی یک صفحات فلزی در نظر بگیرم که پلکان فلزی بتواند به آن ها وصل شود.

الان مخاطب درونی خوشحال شده و این خطوط را می خواند و کیف می کند که آفرین آفرین قدم اول را برداشتی... حالا وبلاگ نویسی را بگذار کنار و بپرداز به کار...

چهار:

چهار فعلی که سه ی سابق بود شرح نکات عجیبی از جریان فوت و خاکسپاری دکتر قاف بود که الان حوصله ی دوباره نوشتنش را ندارم...

+ کتا ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۸
comment نظرات ()