آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

پنجشنبه ۲۴ آبان

صبح هم مادر نتوانست ادرار کند. مثل دیشب. مثل دیروز عصر. ولی این اولین بار بود که صبح بعد از بیدار شدن نمی توانست ادرار کند.

یک لیوان آب، یک لیوان چای ، یک لیوان شیر، کمی صبر ، نیم ساعت، ...یک ساعت... اما باز هم بی فایده بود. مادر نمی توانسد ادرار کند. از ظهر روز قبل تا صبح روز بعد.

من رفتم شرکت. اما خیالم ناراحت بود. به زن عمو گفتم هر وقت رفت دستشویی خبرم کند. اما خبری نشد. توی شرکت موضوع را به حمید گفتم. گفت صبر نکن. برو ببرشان بیمارستان اگر لازم است سوند بزنند.

مادر اما هیچ نمی گفت. نه از درد حرفی می زد نه اینکه نگران بود. اما برای چنین بیماری که نسبت به وضعیت خودش آگاهی کافی  ندارد، جای نگرانی بسیار است. مادرم حتی نمی تواند بگوید که چه دردی دارد. مظلوم تر از این بیمار گمان نمی کنم در دنیا کسی یافت شود.

آن موقع پست قبلی را نوشتم و برگشتم خانه.

زن عمو و پسرش نشسته بودند پای تلویزیون و مادر قدم می زد. از زن عمو پرسیدم: « کاری انجام شد؟» سری به علامت نفی تکان داد و گفت :« نه!» ...ادامه داد:« همین الان از دستشویی آمدیم اما کاری نشد. » من مادر را بوسیم و گفتم بیایید دوباره برویم دستشویی. همان وقت حس کردم که پوشک اش بوی بدی می دهد.

رفتیم و پوشک را باز کردم و دیدم کثیف شده اما ادرار نکرده. نشاندمش روی توالت فرنگی. چند قطره ادرار آمد، اما صورتش سرخ سرخ شد و توی چشم هاش اشک جمع شد. فهمیدم که سوزش شدیدی دارد.

مدت ها صبر کردیم. شیر آب را باز کردم که شنیدن صدای آب شاید برایش کمکی باشد. این کار گمان می کنم حدود نیم ساعت به همین ترتیب طول کشید تا اینکه مادر به سختی و ذره ذره توانست ادرارش را انجام بدهد. خیلی خیلی زیاد بود و خیلی خیلی سخت توانست این کار را بکند. اما برای من جای خوشحالی بود که از خطر های دیگری که ذهنم را مشغول کرده بود، خیالم راحت شد.

چیزی که مسلم است اینست که مجاری ادراری اش عفونت دارد. و جواب آزمایشی که شنبه ی پیش داده ایم را شنبه ی آینده می دهند. یعنی دو روز دیگر.

بعد از دستشویی باز یک لیوان بزرگ آب بهش دادم. یک ساعت بعد دوباره بردمش دستشویی و پوشکش خیس بود. و به همین ترتیب تا عصر یک ساعت یکبار رفتیم دستشویی و هربار پوشک خیس بود. امیدوارم این حجم زیاد آب بتواند کمی مجاری اش را شستشو دهد و به نظر می آید که فعلن درد و سوزشش بهتر شده چون به راحتی این کار را انجام می دهد. تا شنبه که نتیجه ی آزمایش را بگیریم و بتوانیم برویم پیش یک دکتر متخصص و زود تر آنتی بیوتیک را بتواند شروع کند.

توی خانه نه گوشت داریم و نه میوه. باید بروم خرید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنبه ۲۶ آبان

حال مادر بد تر نیست. امروز جواب آزمایش را می گیرم.

اما امروز صبح امروز بالاخره دکتر قاف از دنیا رفت. رفتیم بیمارستان و اولین بار بود که چند ساعتی پهلوی یک جسد می ماندم....

 فردا باز برنامه ی بهشت زهرا و خاکسپاری داریم....

+ کتا ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٦
comment نظرات ()