بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی
خوب؟.... خوب که نمیشه گفت!
امروز نگران مادرم هستم. الان هم که ساعت ده و چهل و یک دقیقه ی صبحه دارم از سرکار میرم خونه. شاید مجبور شیم ببریمشون بیمارستان.
دلم گرفته و حق داره که گرفته باشه...
.