آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

امروز ، من...خوب...؟

 

خوب؟.... خوب که نمیشه گفت!

امروز نگران مادرم هستم. الان هم که ساعت ده و چهل و یک دقیقه ی صبحه دارم از سرکار میرم خونه. شاید مجبور شیم ببریمشون بیمارستان.

دلم گرفته و حق داره که گرفته باشه...

.

.

.

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٤
comment نظرات ()