آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

روز پاییزی

یک :

.

 

 امروز آرامم!

درست مثل

خود همین روز پاییزی

که منتظر بادی نشسته تا

برگ های خسته را

پرواز دهد...

.

.

.

 

دو:

« یک کار هایی هست که باید تمام شود. می شنوی؟! یک کار هایی هست که باید تمام شود. می شنوی؟! ... یک کار هایی هست که تو باید تمامشان کنی! ...می شنوی؟ صدای من را می شنوی ؟ الو ...الو....»

این مخاطب درونی همینطور یک ریز دارد یک جملاتی مثل جملات بالا را با جمله بندی های مختلف تکرار می کند. پر واضح است که خودم را زده ام به نشنیدن.

+ کتا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۳
comment نظرات ()