آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

دوباره از یک تا نمی دونم چند!

یک:

صمیمانه دست روی شونه م می ذاره و منو به خودم میاره و می پرسه:‌

 - خوبی؟

لبخند می زنم و می گم:

 - آره . خوبم!

 - پس چه ته؟

 - وا؟! هیچی...چیزیم نیس...

 - قیافه ت آخه یه جوریه. غمگین و خاموش. دلت به کار نمی ره بازم. حواست جمع نیس.

 - نمی دونم ! درباره ش فکر نکرده بودم. خیال می کردم خوبم. ولی مهم نگیر. از تذکرت استفاه می کنم و سعی می کنم حواسمو جمع کنم و به کارم برسم.

 مخاطب درونی در جواب چیزی نمی گه.فقط تو چشمام نگاه می کنه و لبخند میزنه.

منم بهش لبخند می زنم.

بعدش اون شونه بالا می ندازه و میره... انگار حس کرده که زیاد حوصله شو ندارم.

دو:

امروز تمام شبکه های هوشمند اینتر نت با مشکل روبرو هستند. من از صبح با هیچ شماره ای نتونستم وصل شم.تقریبن یک ساعتی همه ش داشتم شماره های ده رقمی مختلف رو امتحان می کردم و هیچکدوم جواب نمیداد.  بعدش فریبا شماره های پشتیبانی شبکه رسپینا رو بهم داد که زنگ زدم و مشکلمو گفتم.

اون آقایی که اون طرف خط بود گفت که معلوم نیست این قطع بودن تا چند ساعت ادامه داشته باشه و بعد در کمال ناباوری با گوش های خودم شنیدم که  گفت برای اینکه کارتون راه بیافته،... یه اکانت سه ساعته بهتون می دم!!... کلی ذوق کردم و با دست خط ِ لرزون و اشک شوق در دیده، یوزر و پس ورد رو یادداشت کردم و  این شد اولین حس خوب امروز!

تا الان یک ساعتش گذشته. دو ساعت با قیمونده رو می ذارم برای رفع اعتیاد بعد از ظهرانه.

سه :

نشسته ام روبروی مانیتور و کاری نمی کنم. یک چای نیمه سرد هم کنار دستم هست که گه گاه جرعه ای از آن می نوشم و سرم را به فکر های بی حاصل خودم گرم می کنم.

کار های ناتمام، برنامه ی روز های بعد... تعهد های بی ارزشی که داده ام. تماشای ثانیه های عمر ِخودم اما انگار که از دور. حس توامان بودن و نبودن. خواستن و نخواستن، نگاه کردن و ندیدن.

یک قند دیگر در دهان و یک جرعه ی دیگر چای! امروز چندم است؟ جواب آزمایش مادر را چه روزی می دهند؟ خانه ی ما چندم کدام ماه تمام خواهد شد؟ اداره سرپرستی زیر پل کریمخان است. باید همت کنم و برگه ی داد خواست را ببرم آنجا. بجز مادرم از همه چیز می توانم بگذرم که عطر نفس و آغوشش برایم زنده شدن یک عمر خاطره است...و چای اندک اندک سرد تر می شود و عمر، رفته رفته گذشته تر.

چهار:

حس های خوب گاهی آنقدر دم دست هستند که به راحتی از رویشان عبور می کنیم.

 

 آنها آنقدر مظلوم هستند که بی توقعی نادیده شان می گیریم.و آنقدر صبور هستند که تمام عمر بی گله ای تحملمان می کنند.

 

دومین حس خوب امروز موقع خواندن شعرهای سپیده آمده بود، یک حسی انگار که در کنارش هستم و دارم دستخط خودش را توی تقویم های خودش می خوانم. یک فضایی انگار که روی صندلی درازی که  ته اتوبوس های شرکت واحد هست،  همینطور ساکت کنار هم نشسته باشیم و تقویم سپیده در دست من باشد و نگاه خودش جایی بیرون پنجره...

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢۱
comment نظرات ()