آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

بی اغراق می گویم که تمرین جالبی است. میان سخت ترین لحظه ها هم انگار می شود دنبال حس های خوب دوید و جستجویشان کرد. این دو روز از انجام دادن این تکلیف یک لذت پنهانی و درونی بردم.

این متن درباره ی انجام تکلیف دیروز نوشته شده :

 

دیروز ، روز شلوغ و پرکاری بود. برای جلسه ی عصر، از صبح مشغول بودیم. ضمن اصلاح نقشه ها و گذراندن روز ، در این فکر بودم که تکلیف آن سه مورد چه می شود پس؟‌!  و بعدش با خودم می گفتم که تا شب وقت بسیار است. این همه ثانیه تا تمام شدن امروز  باقی مانده که از میانشان کافیست سه تایش خوب از آب در بیاید...

تا ساعت شش شرکت بودم. حمید هم مثل وقت هایی که آقای رئیس می شود دائم غر می زد که:«... کم کار کردی و کار ها می توانست بهتر و بیشتر از این پیش برود که تا به حال رفته! ...و...» آدم ِ غر شنیده هم که می توانید حدس بزنید : حال چندان خوشی برایش نمی ماند! ...

اما موقعی که داشتم از شرکت بیرون می رفتم ، دم در ، با لب و لوچه ی آویزان، ازش خدا حافظی کردم و پیچیدم توی راهروی سمت راست، به طرف پله ها. می توانست در ِ شرکت را ببندد و برگردد تو . اما صدای پایش را از پشت سر شنیدم که چند قدم یعنی تا سر پیچ راهرو  آمده بود جلو که پایین رفتنم را تماشاکند. روی برگرداندم و خندیدم. خندید و بوسه فرستاد. این شد یکی از لحظه های خوب.

توی راه برگشتن به خانه، خواستم سوار تاکسی شوم. به تاکسی گفتم : مستقیم! ایستاد. تا رفتم سوار شوم یک خانمی که روسری ای با گل های درشت سیاه و سفید سرش بود پرید جلو و جای من سوار شد. بهش یک نگاه مظلومانه ای انداختم   و او  نگاهم را دید اما  ندیده گرفت! بعد دیدم که در خیابان اصلی یوسف آباد، به سمت شمال، ترافیک خیلی سنگینی است و راه افتادم پیاده سمت بالا. سرعت حرکت تاکسی ای که فرصت سوار شدنش را از دست داده بودم، از سرعت راه رفتن من کمتر بود!‌ هی به روسری خانمه نگاه می کردم و هی احساس خوبی بهم دست می داد!

این شد دو تا!

سومیش دو حالت دارد:  هم می تواند لذت بردن از طعم یک چای شیرین باشد که  وسط کار بهم چسبید و هم می تواند دیدن عکس های نازیلا باشد که این همه دلم برایش تنگ شده بود...

به این ترتیب تکلیف ِ شب ِ دیشبم  هم با یک مورد ذخیره  به انجام رسید!

+ کتا ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢٠
comment نظرات ()