آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از یک تا نمی دونم چند...

پیش نوشت اینکه امروز قصد دارم همینجور شماره به شماره به این پست اضافه کنم بنا بر این نمی دونم تا چند...! 

یک:

صبح جمعه هجده آبان

ساعت ۹ صبح است و من نسبت به ساعت ۷ که از خواب بیدار شدم، و همچنین نسبت یه ساعت ۸ که صبحانه خوردم، احساس بهتری دارم.

جریان اینست که در این فاصله ، بعد از مدت ها توانستم یک کتاب را که مدت ها بود می خواستم بخوانمش،‌ بدست بگیرم و از صفحه ی اولش عبور کنم!‌

این همه حس پرواز را مدیون همین یک صفحه هستم که مرا واداشت دفترچه خاطراتم را بردارم، دنبال خودکار بگردم و این موفقیت را ثبت کنم. چون مدت ها بود آنقدر تمرکز نداشتم که بتوانم از روی یک پاراگراف یا حتی گاهی از روی یک خط و یک جمله بگذرم. چه برسد به اینکه به شوق خواندن مطالب صفحه ی بعد، یک صفحه را ورق بزنم!

بدین وسیله این موفقیت بزرگ را به خودم تبریک می گویم و برای خودم به فال نیک می گیرم. برایم نشانه ی خوبیست. احساسی در این حد که انگار بعد از روز ها تحمل در و دیوار بسته و خوابیدن در بستر بیماری، ناگهان این قدرت و توانایی را در خودت ببینی که یک صبح آفتابی،‌ برای تنفس هوایی تمیز،‌ پا از خانه بیرون بگذاری...

دو:

آخر شب جمعه هجده آبان

خانومه گفت سعی کنین بعد از تمام شدن هر روز، سه چیزی را که در آن روز باعث ایجاد احساسی خوب در شما شده را به یاد بسپارید یا ثبت کنید.

از امروز قصد دارم این تمرین را انجام دهم.

اولین حس خوب امروز: درک احساس آرامشی که در حمید بود

دومین حس خوب امروز:‌ همین که خواندن آن کتاب را شروع کردم و دو سه فصل هم خواندم.

سوم: ... رنگ غروب خیلی تماشایی بود ...

 

سه:

 

نوشتن و باز نوشتن،

اتود هایی برای شعر

نوشتن و باز نوشتن،

اتود هایی برای زندگی...

 

چهار :

از دکتر قاف خبر اینکه هر دکتری که دیده تش، گفته عمل بی فایده ست... ما هم دیروز رفتیم بیمارستان. ...

 

+ کتا ; ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۸
comment نظرات ()