آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

 

 

دیروز هم جلسه بود. عصر.

ما پنج نفر بودیم و روبروی من پنجره ای رو به شمال با چشم انداز پاییزی باغی و دو سپیدار بلند که در تمام مدت حواس مرا پرت می کردند.

برخورد ها کاملن متفاوت بود. کسی با کسی دعوا نداشت. ندانستم تاثیر چه چیزی بود که در این دو سه روز این همه تغییر ایجاد کرده بود. صحبت ها آرام گذشت. لبخند ها تا آخر جلسه دوام آورد.

بعدش مثل بازگشتن از یک راه پیمایی طولانی بود. خسته بودیم اما نه شکسته. می شد آرام یک لیوان شیر داغ خورد و تا خود صبح خوابید...

 

+ کتا ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱٦
comment نظرات ()