آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

دیشب معلم دخترک تکلیف عجیبی به بچه ها داده بود. برای درس انشا، فرموده بود که دانش آموزان یک نامه برای مادرشان بنویسند. این نامه می تواند دو موضوع داشته باشد. یا اینکه نامه ی تشکر و قدردانی از زحمات مادر باشد. یا اینکه برای خاطر کاری که موجب ناراحتی مادر را فراهم آورده عذر خواهی کند!

بعد نامه را بدهد به مادرش و بعد مادرش جواب آن نامه را بنویسد. و دانش آموزان، سر کلاس، نامه ای را بخواند که مادرش در جواب نامه ی او نوشته!! همه ش هم فکر می کنم اشتباه متوجه شده. یعنی حد اقل اینکه لابد خود دانش آموز باید از قول مادر خودش نامه بنویسد . اما دخترک می گوید نه! معلم گفته نامه ی مادرتان را باید بیاورید!‌

 خودش عزا گرفته بود که: « آخه من چی بنویسم! من که کار بدی نکردم که بخوام معذرت خواهی کنم! در ضمن روابط ما طوریست که نیاز به قدر دانی در نامه هم نمی بینم!‌»

گفتم یه کم فکرتو پرواز بده. فرض کن یه خرابکاری ای کردی دیگه.

صبح نامه شو خوندم. انصافن با روحیه ی طنزی که داره بامزه نوشته بود. ولی واقعن هر چی فکر کردم دیدم آخه جواب اون نامه رو چی میشد داد! ...

( فردا سعی می کنم نامه هه رو اینجا بنویسم که شما هم ببینین!  )

 گفتم حوصله ی انشا نوشتن ندارم!‌  گفتم اینکه نمی شود ما دوباره بنشینیم به مشق نویسی! گفتم از قول من بگو خانم معلم! ‌مامانم گفت ما مشق هامونو نوشتیم قبلن!! بعد عصبانی تر شدم و گفتم : والله! اون بی چاره ها یی که مادر ندارن چکار کنن؟ اونایی که ماماناشون مریضن و تو بیمارستانن چکار کنن؟ اصلن مامان های بی سواد چکار کنن؟ من که نمی نویسم!

تو نامه ی خودت را ببر و بگو من تکلیفم را انجام دادم. مامانم اگه ننوشته نمره ی خودشو کم کنین!!

+ کتا ; ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۱۳
comment نظرات ()