آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

روزهای سخت

دیروز روز بدی بود. حمید اعصابش خیلی خراب بود. از آن مواقع که یک تلنگر که سهل است، با یک نگاه هم به راحتی خرد می شد. همین بود که پشت تلفن با یک کلمه ی مهیار آن همه به هم ریخت. مهیار گفته بود :‌

« مشکل ِ من نیست! »

و همین حمید را آتش زده بود. از اتاق کناری صدای داد هاییش می آمد که :

«‌مشکل تو نیست. مشکل خسرو نیست. مشکل پرویز نیست....پس فقط مشکل ِ منه ؟؟

و بعد گوشی را آنچنان محکم کوباند روی تلفن که از اتاق کناری صدایش مرا از جا پراند.

قلبم از همان موقع شروع به طپش شدید کرد.

بلند شدم رفتم پیشش گفتم :

      - چی شد؟

      - هیچی!

      - اون قطع کرد؟ 

      - نه! من قطع کردم!

باورم نمی شد! تا به حال ندیده بودم وسط صحبت با کسی از نزدیکان این کار را بکند. خودم را گذاشتم جای مهیار و خیلی بهم بر خورد. خودم را گذاشتم جای حمید و دلم برای خودم خیلی سوخت!

خیلی زیاد تحت فشار است. شرکای ساختمان هم درکش نمی کنند. نفس خودشان از جای گرم در می آید و حال او را نمی فهمند که برای پاس شدن هر چکی تحت چه استرسی قرار می گیرد. چطور با چنگ و دندان حسابش را هر طور که هست با قرض و قوله هم که شده پر می کند....

چند روز پیش که از اینکه درکش نمی کنند نارحت بود بهش گفته بودم به آنها هم حق بده که درکت نکنند!

گفتم مثال تو مثل کسیست که توی یک رودخانه ی جوشان و خروشان افتاده و جریان شدید آب با خود می بردش. تو زیر آب می روی ، فرا می آیی... به سنگ و صخره بر خورد می کنی و زخمی می شوی.... به آبشار می رسی و پرت می شوی... اما آنها از کنار رود شاهد این ماجرا هستند. هر چقدر هم که بگویی : « درد » آنها نمی توانند درد تو را حس کنند. تو زخم بر میداری اما آنها فقط خون را می بینند. سوزش زخم تو را حس نمی کنند.

به فکر فرو رفته بود.

عصر که برگشتم خانه، او تا دیروقت مانده بود شرکت برای رسیدگی و به روز کردن حساب های ساختمان. توی خلوت خانه به بغضی  که از ظهر توی گلویم مانده بود، فرصت دادم خودش را نشان دهد.و اشک هایم تا خود صبح بند نیامده بود.

***

امروز ساعت یک هم قرار است یک جلسه باشد. با خسرو و مهیار و حسابدار.

به مخاطب درونی می گویم: به چه روز های سختی از زندگی رسیده ایم! ازش می پرسم : تو فکر می کنی از این سخت تر هم می شود ؟

مخاطب درونی ذهنم را متوجه اخبار دنیا می کند. می گوید بله! جنگ! جاهایی که جنگ است، اوضاع خیلی بد تر و سخت تر از این است...

 

+ کتا ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٩
comment نظرات ()