آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

صبح دوشنبه است

کار آموزم  اول صبح خوش خبری داد که فایلی که یک هفته دوتایی رویش زحمت کشیده بودیم را از بین برده. حالا دوباره از اول شروع کرده به کشیدن.

رئیس نشسته منتظر اینکه من چند تا نمای خام بدهم بهش و من دارم ...دارم...دارم چه کار می کنم؟

انگشت هایم کار نمی کنند چرا؟...دلم کجاست؟ چرا این همه ساکت و گرفته است؟

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢
comment نظرات ()