آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

نمی دانم چه حسی ست. می نویسم و نمی نویسم. حس می کنم و می گذرم. هستم و نیستم. ... گاهی حتی مخاطب درونی با پیچاندن گوشم هم نمی تواند قلم را به دستم بدهد و مجبور به نوشتنم کند. بعد با تعجب نگاهم می کند و می پرسد :  « تو؟! » ... « تو که تنها تفریح و خوشگذرانی ات نوشتن بود ...؟!»

من همینطور با چهره ی بی تفاوتم زل می نم توی چشم هایش. نه می خندم. نه اخم می کنم. خیال می کند الان است که بزنم زیر گریه اما اشتباه می کند. حتی گریه هم نمی کنم. انگار تنها صبر میکنم. صبر می کنم تا ظهر ... تا غروب... تا وقت خواب... تا صبح...

 

دو:

این چند روزه بار ها وسوسه شده ام وبلاگ شعر ها را تعطیل کنم. خودم از دیدن سکوت ش غمم می گیرد. چیز هایی می نویسم اما هیچ دلم نمی خواهد توی آن وبلاگ بگذارمشان. شاید عمرش تمام شده باشد. اما باز مخاطب درونی می گوید : عجولانه تصمیم نگیر! شاید حس فردا یت ، احساس امروزت را انکار کند...

بهش می گم حرف قشنگی گفتی انگار! ...

لبخند می زنه و یه کمی احساس غرور می کنه. من دوباره تکرار میکنم:

یادم بماند

عجولانه تصمیم نگیرم

شاید که حس فردا یم

احساس امروزم را انکار کند...

سه:

سیمین خانم که یکشنبه آمده بود برای رسیدگی به حساب و کتاب ها را با حرف هایی قانع کردم.مثلن اینکه گفتم بعد از انحصار وراثت، از مبلغی که در حساب پدر توی بانک می باشد، حتمن حساب شما را پرداخت می کنیم و خیالش کمی راحت شد.

امروز صبح با برادر خان حرف زدم و این را بهش گفتم. ایشان فرمودند : برای آن پول مصارف دیگری داریم!!! من شاخ در آوردم که چه مصرفی ممکن است مهم تر از پرداخت چنین دینی باشد؟!

چهار :

هنوز از زن عمو خبری نیست.

پنج :‌

دارم فرم اظهارنامه مالیات بر ارث را پر می کنم. می ترسم چیزی را جا بیاندازم. چیزی از قلم بیافتد... نمی دانم اینکار چرا افتاده گردن من؟‌

شیش:

حوصله ی کار کردن ندارم. شما جای من بودید داشتید؟

+ کتا ; ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/۸
comment نظرات ()