آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پراکنده

 

یک:

زن عمو یم که در نگهداری از مادر در یک ماه گذشته کمک به سزایی کرده بود،  پری روزبرگشت شمال. نمی دانم چه موقع باز خواهد گشت!   نگفت. ولی دایی ازش خواهش کرده بود که بماند. و او هم این خواهش را رد نکرده بود . خب وضع مالی رو به راهی ندارد و من برای این یک ماهه بودجه ای را که برای پرستار در نظر گرفته بودیم ، به ایشان دادم و او هم بدون هیچ تعارفی پذیرفت. اما این رفتنش ... خب نمی دانم در این باره چه طوری ادامه بدم. ...خلاصه اینکه  دو روز است که مادر را می گذارم پیش عمه م و میایم سر ِ کار اما خیالم همه ش پیش مادر است...

دو:

و امروز :

یکشنبه شش آبان است.  

 

 و عدد شش بصورت آزار دهنده ای مزاحمم می شود. دست خودم و خودش هم نیست. امروز دقیقن دو ماه از آخرین روز زندگی پدر می گذرد. ...از خودم می پرسم:« فقط دوماه گذشته ؟»  و باورم نمیشود که دو ماه این همه طولانی بر من گذشته.

امروز عصر، بعد از ساعت پنج، سیمین خانم می آید خانه ی ما برای رسیدگی به حساب و کتاب هایش.

سیمین خانم، خانم  ِ یکی از دایی های مرحومم می باشد و ساکن واشنگتن است و بعد از چهلم پدر برای روشن شدن تکلیف حساب و کتاب هایش به ایران آمده.  لازم به ذکر است که  پدر مبلغ خیلی زیادی به ایشان بدهکار می باشد. و من هرچه میان کاغذ ها و مدارک پدر گشته ام ،مدرک به درد بخوری برای این ماجرا پیدا نکرده ام.

 

+ کتا ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٦
comment نظرات ()