آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
(که می دانم نخواهد خواندش هرگز...)
به سارایی که صبح امروز، برای بازگشت پرید سوی آلمان. و حجم نگرانی ام برای قلب تنهایش.
آنجا هوا سرد است. می دانم!
و قلب تو از انجماد بیزار است.
- این را هم!-
برای همین است که
دست گرم خاطرم را
فرستاده ام تا یاد جیب هایت
گمان ِ تنهایی مبر،
با تو خواهند ماند
تا خورشید
.
.
.
.
.
حمید میاد کنار گوشم میگه :
- بجنب! عجله داریم! یه نمای دیگه هم هست ها... فقط این یکی نیست... و مثل آقای رئیس ها، جوری که انگار خودش هم عجله داره رد می شه.
من سر تکون می دم که یعنی باشه. یعنی می دونم. و نگاهم روی مانیتور انگار سخت درگیر کار کردن روی نمای ساختمان پروژه ی "درروس" ه.
اما اخم های دلم تو همه. فکر سارام. که خودش تو هواپیماس و تا یک ساعت و ده دقیقه ی دیگه میرسه فرانکفورت. فکر کامی ام که میره فرودگاه دنبالش و گفته براش پالتو هم می بره. فکر تلفن های مشکوک و هر شبانه ی سارا به دوست های ناشناسش هستم. فکر اینکه کامی به حمید گفته عید میایم ایران و شاید دیگه بر نگردیم آلمان. فکر اینکه به سارا گفته توی این چند ماه دو جا براش کار پیدا کرده و گفته خونه رو باید کوچیک تر کنن چون اجاره ش زیاده . فکر اینکه کامی که از چهارده سالگی تا حالا آلمان زندگی کرده چطور هنوز نتونسته یه شغل ثابت برای خودش دست و پا کنه...
پی نوشت خیلی جدی: کامنت های بی ربط ، بی رحمانه پاک خواهند شد!