آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

از ته دل شاد ...

پارسال برای انجام تکلیف کار کارگاهی درس حرفه و فنشان یک سیم دراز را برداشته بود و به سرش سرپیچ لامپ بسته بود و یک کلید روشن و خاموش هم وسطش کار گذاشته بود و همین چراغ ساده را به عنوان چراغ مطالعه ی شب ها ، کنار تختش استفاده می کرد. اینکه چطور این سیم دراز را دور پشتی صندلی می پیچاند و از کجای آن آویزان می کرد را نمی توانم دقیقن توصیف کنم که شنیدن کی بود مانند دیدن. اما نور لامپ بدون حفاظ و کلاهک، چشم را آزار میداد و از آن گذشته داغی لامپی که آن همه وسط دست و پا بود هم همیشه موجب نگرانی من بود.

 

غرض از عرض پاراگراف بالا این بود که بگویم هدیه ی تولدی برایش یک چراغ مطالعه ی درست و حسابی گرفتم. این را که یک کادوی حسابی محسوب می شد البته از قول حمید و آن روان نویس ها راهم از قول خودم. زن عمویم هم برایش یک زنجیر نقره و یک آویز ناز و ظریف خرید که خیلی دوست داشت. سارا هم برایش یک شمعدان سرامیکی خرید. کیک را هم از قول مادر خریدیم.یکی از دوستان مهربانمان هم از راه دور برایش هدیه های زیبایی فرستاده بود. یک خرس سفید قطبی(!) و چند تا صدف دریایی ناز... مهمان های تولدش خودمان پنج نفر بودیم. اما حس کردم خوشحال شد. خوشبختانه خوشبختانه خوشبختانه او می داند چطور به بهانه های ساده هم از ته دل شاد شود...

 

+ کتا ; ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٢
comment نظرات ()