آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

یک:

اولین بار است که فردا تولد دخترک است و من هنوز برایش نمی دانم چه هدیه ای بخرم و هیچ برنامه ای هم هنوز  برای خوشحال کردنش ندارم. در واقع شب تولدش خب امشب است اما روزش فرداست. و بدلیل همین عدم آمادگی ترجیح می دهم تبریک تولدش را فردا بهش بگویم. هر سال این موقع لیست بلند بالایی از چیز های خرده ریزی که از یکی دو ماه قبل فهمیده بودم دلش می خواهد داشته باشد در دست داشتم. امسال چی؟ فقط سارا بهم گفته که زنجیر نقره ش پاره شده. برای خودم اسباب خجالته که این را هم سارا بهم گفته. خودم چی ؟ هیچی نمی دونم؟ چه دور بودم از دخترکم این یکی دو ماهه. می دونم که کفش می خواد اما سلیقه ی کفشی مون خیلی با هم فرق داره. نمی تونم با سلیقه ی خودم براش کفش بخرم. می دونم که هر موقع سال که باشه ، دخترک توی فکر خرید چند تا کتاب هست اما الان هیچ نمی دونم چه کتابی می خواد. صبح هم توی تاکسی یه چیزی به ذهنم رسیده بود که الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد چی بود. فقط یادمه با خودم گفته بودم : چه فکر خوبی!

مخاطب درونی به این فکر خوب از یاد رفته ام پوزخند می زند و بعد می گوید انقدر غر نزن! دیر نشده که ... از همین الان لیستت رو آماده کن!

می نویسم:

- دئودورانت

- زنجیر نقره

- یک بسته روان نویس رنگ و وارنگ نوک نمدی استدلر

- ...

دیگه چی؟ ...

 

دو:

دایی م بعد از سه هفته ی پر آشوب و پر ماجرا و سخت ، پنج و چهل دقیقه ی بامداد امروز  پرید و رفت ... جاش خیلی خالیه. خیلی. اما وقتی رفت مثل بار پیش گریه م نگرفت. برای همین حس کردم حال دلم عادی نیست. باید گریه می کرد. ولی خسته تر از این حرف ها بود انگار

 

سه : دیروز عصر هم دلهره ی عجیب و غریبی داشتم که آخرش نفهمیدم از چی بود. امروز تو راه داشتم فکر میکردم چه جوری میشه فهمید از چی بود!

فکر های دیروز عصرم را مرور کردم که بتوانم پیدایش کنم :

شاید از اینکه پوشک مادر تمام شده بود و می خواستم یادم نرود که بخرم؟

شاید از اینکه دایی داشت می رفت و می خواستم برای نوه هایش کادو هایی بخرم بدهم ببرد و نرسیده بودم بروم خرید

شاید از جلسه ایکه ساعت هفت شب قرار بود با خریدار شرکت پدر که چک هایش روی دستمان مانده و نمی دانیم چطور وصول کنیم داشته باشیم؟

شاید از فکر تمام شدن داروی اکسلون که حتمن باید می خریدم

....

به هر تقدیر اینها همه دیشب انجام شد و امروز از دلهره تا این لحظه خبری نیست. مخاطب درونی می پرسد: راستی  چه اهمیت دارد نقش کدامش پر رنگ تر بوده؟!

من شانه بالا می اندازم و می گذرم.

 

چهار:

یک کار هایی زیر دستم مانده که باید حتمن امروز تمامشان کنم و گرنه آبرو و حیثیت خودم و شرکت بد جوری در معرض فرو پاشی قرار خواهد گرفت.

 

 

+ کتا ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۳٠
comment نظرات ()