آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

.

روزگار آنچنان در هم پیچیده و سخت می گذرد که مجال نگاه برایم نگذاشته. پاییز آمده  و  من که از حل مسائل مالی منزجر بودم میان کاغذ پاره های حساب و کتاب کار های ناتمام پدر گیج مانده ام. بدهی ها ...طلب ها...مخارج.. جمع و تفریق ، جواب دادن به تلفن های ناشناس ، چک های وصول ناشده  ... چه پاییزی دارد می شود دلم! نگاهت کجاست؟  

.

.

+ کتا ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٩
comment نظرات ()