آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

پشت اين مانيتور...

امروز دارم موتسارت گوش می کنم و دور باغچه ها را با سنگ های لاشه جدول می کشم.

 سنگ ها را با دقت می شکنم و می چينم کنار منحنی های باغچه ها...و روز هی تبديل می شود به يک موسيقی کوچک شبانگاهی و هی تبديل می شود به سمفونی چهل و بقيه ی آن شش آهنگ...و ابر ها هی می گذرند از فراز روز و اين چنين ناگهان عصر می شود در حياط مادر بزرگ. (ته باغچه ...کنار همان قسمت که جعفری کاشته بودند) و من با مزه ی جعفری آشنا می شوم و به مزه ی جعفری لبخند می زنم...

مادر نمی داند کجايم و من پشت بوته ی به ژاپنی خود را کوچک تر می کنم و باز ابر می گذرد و ناگهان عصر ميشود...و باز ابر کنار می رود و ناگهان روز می شود...

 

 

+ کتا ; ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۳٠
comment نظرات ()