آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی ۹

سه شنبه ۲۷ شهریور

صبح، بعد از صبحانه برای گرفتن کارت عابر بانکم که توی دستگاه میرداماد گیر کرده بود آمدم این طرف. کارت را گرفتم و حالا آمده ام سر ساختمان. رفتم تا طبقه ی پنجم و از پنجره ی خانه ی خودمان چشم دوختم به دامنه جنوبی البرز مهربان. با خودم فکر می کردم کی می شود توی این خانه یک شب بخوابم!

آمده ام طبقه پایین و توی دفتر کارگاه نشسته ام. حمید دارد حرص می خورد که در های به چه سنگینی را تکیه داده اند به لوله های پولیکای داخل داکت و انگار یکی ش ترک خورده.

حال خودم فعلن نه خوب است و نه بد. دلهره ها و نگرانی ها انگار تکه ای از وجود خودم شده اند. حال عمومی ام بخصوص صبح ها خوب نیست. این چند روز هم دردی در سمت چپ شکمم دارم که وقتی دست رویش می گذارم حس می کنم زیرش سفت است. مثل یک توده. ناخود آگاه فکرم می رود به سوی بد ترین حالت! چرا که نه؟! بعد به همین دلیل ساده ، ذهنم شروع می کند به پی گیری عواقب آن.

باید بروم دکتر اما می ترسم. مخاطب درونی هم بی خیال می گوید: « دنیا همینه دیگه!»

چهارشنبه ۲۸ شهریور

چندان حرفی برای گفتن و ذوقی برای نوشتن ندارم اما اردشیر گفته بود در بد ترین شرایط زندگی هم خودت را مجبور کن حتی اگر شده روزی یک پاراگراف بنویسی. مهم نیست چه می نویسی . فقط سعی کن بنویسی و تاثیرش را بعد از نوشتن خواهی دید. این حرف نمی دانم چرا همیشه توی ذهنم هست و برای نوشتن های بی دلیل بهانه ی خوبیست.

پنجشنبه ۲۹ شهریور

ده و نیم شب است. نمی دانم چرا پیش تر ها عدد چهل هم برای خودش عدد با صلابتی بود و حالا چه کوچک شده! تا چهلم پدر دو هفته بیشتر نمانده. هنوز کسی را دعوت نکرده ام. هنوز برای سنگ قبر هم تصمیمی نگرفته ام. می دانم که برادرم هم به فکر نیست. اما اگر من انجام بدهم می گوید چرا اینطور شد و چرا آنطور شد! مهم نیست.

این روز ها چهره ی بی اهمیت زندگی رخ به من کرده. باید بتوانم به آسانی از همه چیز دل بکنم. ...نکند این دل کندن دیر شود...

شنبه ۳۱ شهریور

خسته و نا امیدم. این روز ها خیال می کنم شاید راه زیادی هم تا پایان نمانده باشد. بعد از تصور کوتاهی راه و افق هایی که نا دیده خواهد ماند دلم می گیرد

یکشنبه اول مهر

...

حرفی برای گفتن

نیست؟!

باید

سپیدی کاغذ را

باور کنم ؟

.

 

دوشنبه دوم مهر

دارم از استرس و دلشوره می میرم. چقدر ترسو هستم! همانقدر که در کودکی بودم. مثل شب های موشک باران. مثل تاریکی های ته حیاط. گریه دارم و آغوش مادر هم نیست. گریه دارم و دلداری های پدر هم نیست. دیروز رفتیم دکتر.

تا دست روی شکمم گذاشت گفت یک چیزی حس می شود. امروز می رویم سونو گرافی. آینده ی نزدیک هم هیچ خبری از آفتابی یا ابری بودن هوا نمی دهد.

مخاطب درونی مدام می گوید : مطمئن ترین لحظه ، همانست که در مشت داری! ...

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۳
comment نظرات ()