آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

 

من امروز خیلی تلخ و خیلی گرفته ام.

از صبح یکی دوبار به نت وصل شدم. اما دیدم نه حوصله خوندن دارم و نه حوصله  نوشتن.

نمی دونم چی میشه. واقعن نمی دونم چی میشه و تا وقتی که ندونم، نمی تونم فکر کنم ! یک جوری انگار توی بی وزنی معلق موندن. انگار نفس نکشیدن. نمی دونم انگار چی دیگه...

مخاطب درونی می گه : قضیه رو برای خودت حد اقل روشن کن! خب خیلی ساده بگو چی شده؟ ...

من بهش می گم :  تو از نگاه ِ توی چشمام نمی فهمی حل شدن و حل نشدن چه فرقی باهم دارن؟‌

بعد میرم تو فکر مادرم. :‌خب نمی تونم ولش کنم. نمی تونم بسپرمش به کسی مثل برادرم. این فهمش مشکله؟

مخاطب درونی می فهمه چی می گم اما خودشو می زنه به کوچه علی چپ.از این قیافه ش اصلن خوشم نمیاد.

 

+ کتا ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢٢
comment نظرات ()