آنکس که نداندبر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی |
||
یکشنبه ۲۵ شهریور
صدای فرهاد توی خانه منتشر می شود که :
یه افق یه بی نهایت
کمترین فاصله مونه
...
من با شنیدن این جمله هوس می کنم دفتر چه ام را بدست بگیرم و همین دو خط را بنویسم و هی چنین فاصله ای را مجسم کنم. یه افق - یه بی نهایت...
حالم خوب نیست. دلم می خواهد و می دانم که باید قوی باشم. اما نیستم! رمق توی دست و پایم نیست. ساعت می گذرد و من نشسته ام. انگار که ته یک کوچه ی بن بست نشسته باشم. به همین صراحت!
*
روز های خالی و دلگیری ست. من و مادر در خانه تنها هستیم. او راه می رود و گاه به گاه کلامی بر زبان می آورد. کلمه هایی که هیچ نیستند. بی ارتباطی به هیچ کجای زندگی.
باید بلند شوم و فکر نهار باشم. توی یخچال هم چیزی نداریم. توی کیفم هم پولی برای خرید نیست. اگر هم بود نمی توانستم همراه مادر بروم خرید.
از نقطه ی خستگی
به نقطه ی خستگی
راه می روم
بر یک مدار
*
حتی انگیزه و دل نوشتن ندارم اما اگر همین چند خط را هم نمی نوشتم چه می کردم؟ از دست این احساس تلخ، فرار باید کرد.
همون ۲۵ شهریور
حوالی ظهر ، مایلا زنگ زد. صدایش مهربانی را به یادم آورد. و ثانیه هایی را که قدرشان را باید دانست. و سهراب را که گفته بود از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها کم نیست...

نهار یک چیز ِ من در آوردی درست کردم : فریزر را زیر رو کردم و کمی میگو پیدا کردم. ...پیاز داغ و دو حبه سیر و تخم مرغ و زرد چوبه و نمک و میگو! نمی دانم چه مزه ای می دهد. الان روی هم رفته حالم بهتر از صبح است. سپاس گزار مهربانی ات مایلای عزیز...