آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی هفت

۲۱ شهریور

کاری بس دشوار است باور لحظه لحظه ی زندگی. دیشب ساعت ها خیام خواندم. چه آرامشی در حضور افکارش هست. دلم می خواهد روی سنگ مزار پدر از اشعار خیام بنویسم اما گمان نمی کنم برادرم موافق باشد. دلم می خواهد سنگش سپید باشد. برادرم برای هیچیک از کار های پس از مرگ پدر اقدامی نکرد. از نظر مالی که توان نداشت، اما همت هم نداشت. هیچ صاحب عزا نبود. مثل دیگران به تسلیت گویی آمد و رفت. اما پدر در آخرین وصیت نامه اش او را وصی قرار داده.

می خواهم فراموش کنم و افسار اسب روزگار را بدست زمان بسپارم. می خواهم فرار کنم. می خواهم کوچک باشم. همان کوچک ترین فرزند خانواده که چه دیر، ...چه دیر به دنیا آمد.

باز باید خیام بخوانم که بتوانم به خودم زیستن در لحظه ی حال را خوب بقبولانم. و باور کنم که زندگی ِ من همین ثانیه هاست که از نوک خودکار من روی کاغذم روان می شود  و چراغ روشنی ست که اکنون بر کاغذ زیر دستم نور انداخته و نوای موسیقی راخمانینف است که از جایی پشت سرم در هوا پراکنده می شود و لبخندی بی هدف و منظور بر لب های مادرم آنگاه که در صورتش لبخند می زنم...

 

+ کتا ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٦
comment نظرات ()