آنکس که نداند

بر خاک من بنویسید/ او ندانست/ و هرگز نخواست که بداند/ من هرگز نخواستم بدانم/ فقط زیستن آب را تماشا کردم/ و سکون خاک را/ من آنچه را اندیشیدم/ رها کردم ... بیژن جلالی

پاورقی شش

سرورقی:

کاش زن عمو بماند پیش ما. کاش بپذیرد. من پیشنهاد کردم که دایی با او صحبت کند که به جای پرستار، او بماند ... یعنی می شود؟

.

.

پاورقی - بخش ششم

هفده شهریور

به همین زودی یازده روز از مرگ پدر گذشت. روز هایی که سخت ترین و تلخ ترین بودند. به همراه دلهره ای که تازه ترین میهمان سینه ام شده. هرچه نگاه می کنم انگار مه غلیظی همه جا را گرفته که یک متر پیش تر هم دیده نمی شود.

پاییز می آید

فرو رفته در مهی سنگین

مژه ها و منظر باغ

درس صبوری می خوانم و امتحان می دهم. میدانم! دلهره هم مال همین امتحان است و درس ها سخت، سخت! ...چند صفحه خوانده ام؟ چند صفحه مانده؟ ...

خسته ام. ساعت بیست و پنج دقیقه مانده تا نیمه شب و خواب، گوشه ی اتاق منتظرم نشسته.

یکشنبه هجده شهریور

امروز یکشنبه بود. گمان می کنم هجده شهریور. روز به غروب نزدیک می شود. اگر کسی بود که حد اقل در ساعات روز نزد مادر بماند، من می بایست از دیروز می رفتم سر کار.

حس می کنم زندگی ام مال خودم نیست. دلم می خواهد از زیر بارش شانه خالی کنم. دلشوره ای که درست از صبح روز مرگ پدر توی دلم خانه کرده، میهمان مزاحمی ست. برادرم هم سخت دلم را شکسته.

کاش می شد به هیچ چیز فکر نکرد. ... رنگ آفتاب غروب شهریور را می بینی؟‌

...

با این همه

چه لذت بخش است هنوز

بشقاب میوه ی پوست کنده را

بدست مادر دادن...

.

چهارشنبه بیست و یک شهریور

کنار باور خاموش این سکوت که آرام آرام پر می شود در گوش های جاری زمان، در خانه مانده ام.

با خواهری که هیچ،

با مادری که هیچ،

و برادری که هیچ...

پای بسته به زنجیری که هیچ! انگار که مرغی در قفسی که هیچ و با بال هایی که هیچ و آسمانی که هیچ.

.

زمان را در آغوش گرفته ام و

او مدام در گوشم زمزمه می کند که

می گذرد ... می گذرد...

 

+ کتا ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٥
comment نظرات ()